تبليغاتX
خاتون











خاتون

تولدی دوباره


اواخر نوامبر ۲۰۰۸ بود. همون يكي دو جمله كافي بود كه اشكم رو در بياره. باورم نمي‌شد. يعني غير ممكن بود. مگه مي‌شه؟ فكر نمي‌كردم يه روزي بخواد بهم يه همچين خبري بده. يه جورايي احساس ‌كردم زير پام خالي شد. دلم هري ريخت. نكنه واقعاً اتفاق بيفته؟ خدايا، من بايد چيكار كنم؟

سالها بود كه ديگه دعا نكرده بودم. واسه يه لحظه احساس كردم خدا چقدر دوره. خيلي دور. اونقدر دور كه ممكنه صِدام رو نشنوه. زنگ زدم. به مادرم. "مامان؟ براش دعا مي‌كني؟"، زدم زير گريه. گريه كرد. پا به پاي من. براش دعا كرد زير همون ناودوني كه مي‌گن دعاي آدما مستجاب مي‌شه. روزي چند بار، يه ماه تموم

چند ماه بعد، همون مرد با خدائي كه دختره ازم خواسته بود كه اونو ببرم پيشش، بهم ‌گفت: "سخته، خيلي سخت. اما اگه خودش بخواد مي‌تونه. اگه بتونه نُه ماه ديگه دووم بياره، ديگه مي‌تونه". نُه ماه ديگه؟ واي خداي من، چقدر زياد. از همون روز آبستن شدم. آبستن يه آرزو

روزها گذشت. ماهها هم. نُه ماه تموم شد. اون دووم آورد. پس مي‌تونه. سخت بود، خيلي سخت. اما تونست. خوشحالم، خيلي زياد. شايد امروز من هم بتونم حس يه زن رو بعد از نُه ماه انتظار براي تولد كودكش درك كنم. من فارغ شدم. نُه ماه انتظار تموم شد. كودك من هم همين چند روز پيش متولد شد

"تولد دوباره‌ت مبارك"

 

+نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388 توسط خاتون |
رد پای باران (14)


وقتي بهم گفت كه كجا داره درس مي‌خونه، ذوق زده گفتم: "واي شايد بتوني بعد از سالها بازم باران رو پيدا كني. بري ديدنش. اين خيلي خوبه". اما همون روزا بود كه بهم گفت عبور از اون مرزها به اين راحتي‌ها هم نيست

مي‌گفت: "گاهي اوقات به باران ايميل مي‌زدم. ازش خبر داشتم. اگر چه مي‌دونم الان داره دكترا مي‌خونه اما ديگه به خودم اجازه ندادم كه مزاحم زندگيش بشم. اونم مثل من لابد داره واسه خودش زندگيشو مي‌كنه. دوستايي داشته يا داره كه الان درست نيست من مزاحم زندگيش بشم"

هميشه بهش مي‌گفتم يه حسي به من مي‌گه كه دنيا خيلي كوچيكه. اونقدر كوچيك كه ممكنه باران رو بازم ببينه. اونم كجا؟ اون سر دنيا

يه بار برام نوشته بود كه قراره براي ديدن يكي از دوستاش يه چند روزي بره شهري كه چند كيلومتر با شهر اونا فاصله داره. يه هفته‌اي مي‌شد كه ازش خبري نبود. تا اينكه يه شب اونو آن لاين ديدم. بعد از حال و احوالپرسي ديدم زياد سر حال نيست. ازش پرسيدم: "اتفاقي افتاده؟ چيزي شده؟ اگه مي‌خواي مي‌تونيم در موردش حرف بزنيم"

گفت: "هفته‌ي پيش رفته بودم ديدن يكي از دوستان قديمي. هنوز هم باورم نمي‌شه كه ديدمش. مي‌توني حدس بزني من كي رو ديدم؟"

ذوق زده گفتم: "واي، نكنه باران رو ديدي؟"

با تعجب گفت: "آفرین. چطور تونستي دقيق حدس بزني؟"

خنديدم و گفتم: "بهت گفته بودم حس من بهم دروغ نمي‌گه. واي اصلاً باورم نمي‌شه بعد اين همه سال، تو بازم تونسته باشي اون سر دنيا باران رو ببيني"

برام تعريف كرد كه همين چند ماه پيش انگار باران شال و كلاه كرده و اومد سرزمين اونا. اومده بود كه همون جا بمونه و درس بخونه. يه روز با دوست ما تماس مي‌گيره و ازش مي‌خواد كه همديگر رو ببينن. دوست ما هم از خدا خواسته يه ماشين اجاره مي‌كنه و بعد اون همه سال مي‌ره كه باران رو ببينه

اون شب باروني شده بود اساسي. دلش خيلي گرفته بود. بازم همون آهنگ هميشگي رو گذاشته بود و داشت بهش گوش مي‌داد. برام تعريف كرد كه اون باران با باران سالها پيش خيلي فرق كرده. اون روز قبل از اينكه بره ديدن دوست ما، از پيش دوست پسر خودش اومده بوده

مي‌گفت: "من كه بعد باران باز هم عاشق شده بودم. باز هم دوستايي داشتم كه از بودن باهاشون لذت ببرم. اما نمي‌دونم چرا فقط ديدن باران باعث مي‌شه كه قلبم به اين شدت شروع كنه به تپش. انگار همون لحظه كه مي‌بينمش، مي‌خواد از قفسه‌ي سينه‌م بياد بيرون"

خنديدم و گفتم: "وقتي بهت مي‌گم عشق يه بار اتفاق مي‌افته يعني اين". اما حس و حال اون شبش جوري نبود كه بشه بيشتر از اين سر به سرش گذاشت

برام تعريف كرد كه اون چند روز خيلي بهش خوش گذشته. با باران رفتن و خيلي جاها رو گشتن. اگر چه باران چند ماهي بود كه توي اون شهر زندگي مي‌كرد اما هنوز جاهايي رو كه اون چند روز با هم رفته بودن نديده بود

مي‌گفت: "دوربينم رو با خودم برده بودم. كلي هم عكس گرفتيم. چه مناظر و طبيعت زيبايي". حتي همون لحظه هم آدرس فتوبلاگش رو برام فرستاد كه همين يكي دو روز پيش عكساشو آپ ديت كرده. من قبلاً هم فتوبلاگش رو ديده بودم. اما اون روز حس كنجكاويم باعث شد كه دنبال رد پاي باران هم باشم. مي‌خواستم توي اون جنگل، كنار اون رودخونه، كنار اون دريا، كنار اون آبشار يه جايي باران رو هم ببينم. اما توي اون همه آدم من نمي‌تونستم باران رو پيدا كنم. شايدم عكسي از باران تو فتوبلاگش نبود كه من پيداش كنم

بهش گفتم: "مي‌تونم باران رو ببينم؟ خيلي دلم مي‌خواد ببينمش"

ذوق زده گفت: "چرا كه نه. همين الان عكسايي رو كه با باران گرفتيم برات مي‌فرستم"

خيلي دلم مي‌خواست باران رو ببينم. دلم مي‌خواست بدونم باران چه شكليه؟ مي‌خواستم عشق اون پسر رو ببينم. يعني مي‌خواستم سليقه‌ي عشقي اون پسر رو ببينم

وقتي عكس باران رو ديدم صورت مهربونش به دلم نشست. دختر سبزه‌اي كه موهاي پر كلاغيش تا سر شونه‌هاش اومده بود. اصلاً بهش نمي‌اومد 38 ساله‌ باشه. اما تو چشماش مي‌تونستي تنهائيشو ببيني. خيلي خسته به نظر مي‌رسيد. وقتي عكس بعديش رو ديدم كه شونه به شونه‌ي دوست ما وايساده و با هم روي يه پُل عكس گرفتن، احساس كردم اونقدرها هم اختلاف سني با هم ندارن. شايد هيكل درشت دوست ما باعث مي‌شد كه اختلاف سنيشون به چشم نياد. تو اون عكس، هر دوشون خيلي خسته به نظر مي‌رسيدن. چقدر تنهائيشون به چشم مي‌اومد

بهش گفتم: "نمي‌دونم چرا انتظار داشتم باران خيلي خوشگل‌تر از ايني باشه كه الان تو عكس هست. اونقدر از زيبائيش گفته بودي كه الان منتظر يه چهره‌ي ديگه بودم"

خنديد و گفت: "اينو قبلاً هم شنيده بودم. اونايي كه داستان عشق من رو شنيده بودن هم براشون سؤال بود كه من چطور عاشق باران شده بودم؟ به نظر اونا هم باران يه دختر كاملاً معمولي بود كه ممكن نبود بتونه من رو اين همه عاشق خودش كنه"

و بازم خنديد و گفت: "عشق اين چيزا سرش نمي‌شه. الان هم به نظرم باران بي‌نهايت زيباست. باران رو بايد از ديد من نگاه كني"

خنديدم و گفتم: "من كه حرفي ندارم. دختر بسيار متين و موقريه. تازه صورتش هم به دلم نشست. معلومه كه خيلي مهربونه. من كه نبايد عاشقش بشم. اوني كه قرار بوده عاشقش بشه، سالها پيش عاشق شده"

بهم گفت: "براي خودم هم هميشه جاي سؤال بوده. همين دختر خانومي كه سه سال با هم دوست بوديم واقعاً زيبا بود. حتي دوستام هم قبول داشتن كه زيبائيش وصف ناشدنيه. اما نمي‌دونم چرا خيلي راحت تونستم با اون قضيه كنار بيام. با رفتنش. با خاطراتش. من واقعاً عاشقش بودم. اينو جدي مي‌گم. اما راحت‌تر از باران تونستم باهاش كنار بيام. من الان هم نتونستم باران رو فراموش كنم. خاطراتش رو. روزاهايي رو كه با هم بوديم. من الان شبها به ياد اون ترانه‌هايي رو گوش مي‌دم كه هر بيتش دارن از زبون من حرف مي‌زنن"

گفتم: "خب چرا الان با باران حرف نمي‌زني؟ چرا از احساست چيزي بهش نمي‌گي؟ چرا خودتو اذيت مي‌كني؟ خب اگه دوسِش داري و مي‌دوني كه مي‌توني از پس مشكلاتش هم بر بياي، برو جلو و باهاش حرف بزن"

گفت: "باران الان خودش يه دوست پسر داره. نمي‌دوني اون لحظه وقتي بهم گفت كه الان از پيش دوست پسرش اومده چه حالي شدم. انگار يكي قلبم رو فشرده باشه. من الان براي باران فقط يه دوست قديمي هستم نه چيز ديگه. باران داره زندگيشو مي‌كنه. از زندگيش راضيه. پسره رو دوست داره. هر چي باشه از باران بزرگتره. باران حق داره واسه آينده‌اش، خودش تصميم بگيره"

همون روزا توي پروفايل فيس بوكش باران رو ديدم. هنوز هم يه جورايي سر رشته‌ي اون دوستي به يه جايي بنده. هنوز هم باران رو دوست داره. شايد ديگه به زبون نياره. شايد ديگه به باران هم نگه. اما هميشه به يادش ترانه‌هاي رو گوش مي‌ده كه هر بيتش مي‌تونه شرح حال اون باشه

پارسال شنيدم كه با دختر خانومي از سرزمين مادري خودش رابطه‌ي جدي دوستانه‌اي شروع كرده. اين رابطه يه خرده جدي‌تر از روابط ديگه بود انگار

يكي از بچه‌ها مي‌گفت: "قرار بود همين تابستون گذشته برگردن ايران و يه مراسم نامزدي بگيرن. شنيدم دختره توي كشور ديگه‌اي زندگي مي‌كنه كه قراره بعد از عقد بره با دوست ما زندگي كنه"

بعد از ماهها همون دوست مشترك مي‌گفت: "نمي‌دونم چي شده اما انگار قضيه بهم خورده. البته خودش چيزي به من نگفته ولي اين طوري احساس مي‌كنم كه قضيه منتفي شده. يه جورايي انگار با هم به توافق نرسيدن"

البته نمي‌دونم چقدر حرف اين دوست مشتركمون صحت داشته. اما ديگه هيچ وقت به خودم اجازه ندادم كه از روابط خصوصيش بپرسم. من ماههاست كه ديگه ازش خبري ندارم

 

پ.ن:
-------
۱- جناب "-" توي كامنتي كه واسه اين پُست گذاشته بودن، ازم يه سؤال پرسيدن. فعلاً بدليل طولاني شدن اين قسمت از داستان نمي‌تونم اينجا بهشون جواب بدم. لطفاً اگه امكانش هست شما به اين سؤال جواب بدين تا بعداً سر فرصت توي پُست مستقلي در مورد اين موضوع هم بحث كنيم

و اما سؤال ايشون:

"می‌خوام بدونم یه دوستی معمولی بدون هیچ خطایی (یه جورایی مثل آقای دوست شما و حتی خیلی محتاط‌تر) شاید حتی مثل رابطه‌ي خود شما با اون همکارتون (شاید کمی صمیمی‌تر)، از نظر خود ِ شما و از نظر همسرهای دو طرف چقدر بی‌اشکال و پذیرفتنیه؟ یعنی همسر اون خانوم یا آقا چه حسی یا چه قضاوتی در مورد این رابطه می‌کنن؟ می‌دونی توي موقعیتی که آدم هیچ کس رو جز همسرش نداشته باشه و حرفایی وجود داشته باشه که نتونه به همسرش هم بزنه و وجود یه نفر سوم قابل اعتماد رو نیاز بدونه، چی کار می‌تونه بکنه؟ چه اشکالی داره یه دوست، کمی از این بار رو کم کنه؟"

۲- مطرح كردن اين سؤال باعث شد كه تو ذهنم باشه كه حتماً داستان آقاي همكار رو هم براتون تعريف كنم. البته فعلاً هيچ قولي در مورد نوشتن هيچ داستاني نمي‌تونم بدم. اما همين گوشه‌ي سمت راست يه بخش جديد با عنوان ماجراهاي آقاي همكار مي‌ذارم كنار كه سر فرصت براتون تعريفش كنم. مثل همون داستان شروع نشده‌ي "گیتی و ماجراهایش"

 

+نوشته شده در شنبه 16 آبان1388 توسط خاتون |
رد پای باران (13)


باران برمي‌گرده همون سرزمين Far far away، خانوم مرموز يه قطره مي‌شه و بطور كامل ناپديد. دوست ما ارشد قبول مي‌شه. زندگي در جريانه. هيچ كدوم از اين اتفاقات مانع نمي‌شن كه دوست ما به زندگي لبخند نزنه. روحيه‌ي جالبي داشت. سرشار بود از انرژي مثبت. روابط اجتماعي بالايي داشت. دوستان زيادي كه همه بهش افتخار مي‌كردن. خونواده‌اي كه دوسِش داشتن. يعني اگه يه نفر بدون هيچ شناختي دوست ما رو مي‌ديد فكر مي‌كرد هيچ مشكلي تو زندگي نداره. دل خجسته كه مي‌گن يعني همين آدم. يعني با وجود مشكلات عاطفي كه براش پيش اومده بود اما همچنان به زندگي لبخند مي‌زد. شايد به خاطر همين هم بود كه زندگي بيشتر اوقات بهش لبخند مي‌زد

وقتي ازش در مورد روحيه‌ي شادابش پرسيدم و اينكه اين همه انرژي و نگاه مثبتش به مسائل رو مديون چيه؟ برام توضيح داد كه همون مدت پروفسوري از اون ور آب مياد ايران و يه دوره كلاس روانشناسي فشرده در چند جلسه مي‌زاره كه يه خرده هزينه‌هاش براي دانشجوهاي ايراني بالا بوده. اما دوست ما بدليل علاقه‌اي كه به اين مسائل داشته مي‌ره و تو اون كلاسا ثبت نام مي‌كنه. برام تعريف ‌كرد كه اون كلاسا خيلي بهش كمك كرده كه خودش رو دوباره بشناسه و نگاهش رو به مسائل تغيير بده. زندگي رو براي خودش لذت بخش كنه نه اينكه از زندگي كردن متنفر بشه

كلي از تجارب خوب اون كلاسا رو هم با من در ميون گذاشت. برام اخلاقش خيلي جالب بود. در عين حاليكه آدم خوش مشرب و شوخ طبعي بود اما هيچ وقت نمي‌تونستي سر به سرش بزاري. يه جورايي آدم مي‌ترسيد بهش بر بخوره. حتي بهش هم گفتم. گفتم كه يه غروري تو رفتار و صحبتهاش هست كه آدم نمي‌تونه باهاش راحت باشه. يه جورايي همش بايد بترسه كه نكنه ازش دلخور بشه. حتي بهش گفتم: "يه جورايي احساس مي‌كنم زيادي مغروري"

كلي به انتقاد من خنديد و گفت كه چقدر شهامت داشتم كه ازش انتقاد كردم. حتي برام تعريف كرد كه دوران دبيرستان و اوائل ليسانس خيال مي‌كرده يه سر و گردن از همه بالاتره. يه خرده زيادي به خودش مغرور بوده. اما مرور زمان باعث شده كه متوجه اشتباه خودش بشه و كم كم مغرور بودن رو بزاره كنار. خب شايدم هر كي هم جاي اون بود مغرور مي‌شد. با اون رتبه‌اي كه قبول شده بود، با اون دانشگاهي كه درس خونده بود، با اون رشته‌اي كه سر و كله زده بود، با اون موقعيتي كه به دست آورده بود، كلي فاكتور مي‌تونست باعث اون همه غرور بشه. اما جداً آدم دوست داشتني و مهربونيه. شايد ته مانده‌ي غرور اون همه افتخار و موقعيت اجتماعي خوب باعث شده بود كه من هنوز هم رگه‌هايي از غرور سالها پيش رو تو رفتارش ببينم. اگر چه به قول معروف از خودم شهامت به خرج داده بودم اما هميشه در صحبت كردن باهاش مراقب بودم كه از صحبتهام دلخور نشه

مرور زمان باعث مي‌شه درداي آدم التيام پيدا كنه. كم رنگ مي‌شن. محو مي‌شن. گاهي اوقات مي‌رن و يه جاي دور دست تو ذهن آدم بايگاني مي‌شن. خاك مي‌خورن. فراموش مي‌شن

برام از دختر خانوم ديگه‌اي گفت كه بعد اون همه اتفاق سر راهش سبز مي‌شه. به قول خودش بازم عاشق مي‌شه. عاشق دختر ديگه‌اي كه تمام فكر و ذكرش رو به خودش مشغول مي‌كنه. دختر زيبايي كه دقيقاً سه سال تموم رو با هم دوست بودن. روزاي خوبي كه شايد هيچ وقت فراموش نشن

وقتي برام تعريف كرد كه دوباره عاشق شده، ازش پرسيدم: "مگه نمي‌گن عشق فقط يه بار اتفاق مي‌افته؟ اون وقت چطور تو فكر مي‌كني بازم عاشق شدي؟" به استدلالم خنديد. بهم گفت: "عشق بارها و بارها تو زندگي اتفاق مي‌افته. من واقعاً دوباره عاشق شدم. اون دختر رو دوست داشتم و هر چي عشق داشتم به پاش ريختم"

اين استدلال باعث شد برام از اولين حسي كه سالها پيش داشته بگه. يعني از تمام حس و حالي كه مي‌تونه يه جورايي به عشق ربط داشته باشه بگه. از كلاس پنجم ابتدائي گفت. از اون حس ناشناخته‌اي كه هر وقت دختر دوست پدرش رو مي‌ديد باعث تپش قلبش مي‌شد. از اون حس خوشايندي كه همون كلاس پنجم ابتدائي براي اولين بار بطور اتفاقي توي ترمينال موقع خداحافظي دستش با دست دختره تماس پيدا مي‌كنه. از اون حس زيباي روزاي مدرسه، دبيرستان و دانشگاه. از همه‌ي اون حسها برام گفت

برام جالب بود. تا حالا اين جوري به مسائل نگاه نكرده بودم. البته بهش گفتم: "من بازم فكر مي‌كنم عشق همون حسي بوده كه به باران داشتي". آخه متفاوت از همه‌‌ي اين حسهايي بود كه تا حالا برام تعريف كرده بود. قشنگ‌تر و خالص‌تر از همه‌شون. يه جورايي پخته‌تر از همه‌ي اتفاقات قبل و بعد اون جريان

مي‌گفت: "تصميم داشتم با اون دختر خانوم ازدواج كنم. ما سه سال با هم دوست بوديم و بطور كامل همديگر رو مي‌شناختيم. همه‌ي برنامه‌هاي آينده‌م رو روي همين موضوع متمركز كرده بودم. ديگه وقتش بود كه من هم سر و سامون بگيرم. ازدواج كنم. برم سر خونه و زندگيم. اون دختر رو واقعاً دوست داشتم. اما نمي‌دونم چي شد كه يه دفعه همه چي بهم ريخت ..."

وقتي برام تعريف كرد كه چه اتفاقي افتاده و چرا دوستيشون بهم خورده مي‌تونستم درك كنم كه چي شده كه دختره از يه همچين شرايط ايده‌آلي دست كشيده و به يه پيشنهاد ديگه جواب "بله" داده و ازدواج كرده و رفته

اون دختر با وجوديكه دوست ما رو بي‌نهايت دوست داشته و روزاي خيلي خوبي رو با هم داشتن اما هيچ وقت نتونست با اين اخلاقش كنار بياد. همين روابط عمومي بالاي دوست ما باعث بروز اختلافات زيادي مي‌شه كه هيچ كدوم نمي‌تونن اون يكي رو قانع كنن و در نهايت كارشون به بن بست مي‌رسه و تمام

برام تعريف كرد كه هيچ وقت تو روابطش با آدما مشكل نداشته. هيچ وقت از حد و حريم خودش اون ورتر نرفته. هيچ وقت مسائل رو با هم قاطي نكرده. هيچ وقت يه همكار يا يه همكلاسي رو با يه دوست دختر اشتباه نگرفته. همه‌ي اون دخترا فقط يه دوست بودن. شايد بعضياشون يه دوست صميمي، مثل ليلا. اما فقط يه دوست بودن نه دوست دختر. اما هيچ وقت اون دختر خانوم نتونست با اين موضوع كنار بياد. شايد هميشه از اين ترسيده بود كه بالاخره يكي از اين دخترا پاشو از حريمش اون ورتر بزاره و زندگيش رو تباه كنه

البته بهش گفتم: "دختره حق داشته كه نگران بشه. حق داشته كه از نگرانيش بگه. از اينكه تو خودت رو مي‌شناسي و مي‌دوني كه چه جور آدمي هستي. اما همه‌ي دخترا رو كه نمي‌شناسي. نمي‌دوني اونا چه منظوري از اين رابطه‌ي دوستانه دارن"

من مي‌تونستم دركش كنم. اما خب من كه دوست دخترش نبودم كه اون همه رو روابطش حساس بشم. اما واقعاً مي‌دونستم چي مي‌گه. اينكه آدم خودش رو بشناسه و بدونه از روابطش چي مي‌خواد خيلي مهمه. نه واسه طرف مقابل سوءتفاهم پيش مياد و نه اينكه براي خودش مشكلي

خلاصه، اون رابطه هم كات مي‌شه. دختره ازدواج مي‌كنه و بازم دوست ما تنها مي‌شه. اين بار اما تصميم مي‌گيره واسه ادامه تحصيل از ايران بره و مي‌ره. مي‌ره يه جاي دور. خيلي دور. البته نه اونقدر دور كه بتونه باران رو پيدا كنه. باران يه جايي بود كه من اين روزا بهش مي‌گم "مثلث برمودا". هر كي بره اونجا ديگه دست آدم بهش نمي‌رسه. مرزهاي اون سرزمين غير قابل عبورن. آدما خيلي راحت نمي‌تونن از اون مرزها رد بشن. شرايط خاصي داره كه به اين راحتي‌ها نمي‌توني شال و كلاه كني و بري سفر

ادامه دارد ...

 

پ.ن:
--------
۱- امروز همه‌ي قسمتهاي باقي مانده‌ي داستان رو نوشتم. مي‌شه در دو قسمت پابليشش كرد. منتهي گفتم اول اين قسمت رو سر فرصت بخونين تا بعداً آخر شب قسمت بعديش رو هم بزارم. امروز ديگه اين داستان به سلامتي تموم مي‌شه

۲- "درسا" جان ممنون از اينكه داستان رو دنبال كردي. كلاس خصوصي شما هم محفوظه. هر وقت سؤالي داشتي مي‌توني ازم بپرسي. با كمال ميل بهت جواب مي‌دم. برات هم ترجمه مي‌كنم. هر واژه‌اي رو كه خواستي مي‌توني بپرسي

۳- دوست خوبي كه با "-" خودشو معرفي كرده، اگه اجازه بدين در پُست بعدي بهتون جواب مي‌دم

 

+نوشته شده در جمعه 15 آبان1388 توسط خاتون |
رد پاي باران (12)


خوندن نوشته‌هاش تا دم دماي صبح طول كشيد. نسيمي كه تو دركه داشت با موهاي باران بازي مي‌كرد اون لحظه طوفاني شده بود كه افكارم رو بهم ريخته بود. سؤالات زيادي برام پيش اومده بود كه بايد ازش مي‌پرسيدم. همون لحظه، رفتم و آن لاين پيداش كردم. از اينكه تا اون موقع صبح بيدار مونده بودم و داستانش رو دنبال كرده بودم، تعجب كرد. قرار شد شبهاي بعد اگه فرصتي بشه داستانش رو برام تعريف كنه. و اين جوري شد كه بخشهاي ديگه‌اي از داستان نوشته شد. البته بطور آن لاين، اونم فقط واسه من

اون تعريف مي‌كرد و من گوش مي‌دادم. اون گريه مي‌كرد و من متأثر مي‌شدم. اون خوشحال مي‌شد و من ذوق مي‌كردم. البته اون روزا، نه من فرصت زيادي داشتم و نه اون. هر دوي ما سرمون به كار و درس و زندگي مستقل دانشجويي توي يه محيط جديد گرم بود. من توي يه شهر ديگه كيلومترها دورتر از سرزمين مادريم و اون توي يه كشور ديگه فرسنگها دورتر از سرزمين مادريش

و اما ادامه‌ي داستان

تصميم مي‌گيرن دوتايي با هم تافل بخونن. انگار باران واسه ادامه تحصيل برنامه‌هايي داشته كه بايد از خوندن زبان شروع مي‌كرده. اگر چه باران خودش زبان خونده بود، اما تا حالا تجربه‌ي امتحان تافل نداشت. به خاطر همين هم دوتائي تصميم مي‌گيرن كه با هم درس بخونن و به هم كمك كنن. نمي‌دونين با چه شور و شوقي از اون روزاي پرانگيزه مي‌گفت. از اون روزايي كه به عشق هم درس مي‌خوندن و پا به پاي هم پيش مي‌رفتن. از اون روزايي كه ديگه هيچ وقت تو زندگي تكرار نمي‌شن. از اون روزايي كه بودن دوست ما در كنار باران، به باران دلگرمي مي‌ده و مي‌تونه با خونواده‌اش از برنامه‌هاي آينده بگه. از اينكه مي‌خواست واسه ادامه تحصيل از ايران بره. از اينكه خودش رو باور كرده بود كه مي‌تونه از پس مشكلاتش بر بياد. از اينكه اين عشق بهش پر و بال داده بود و مي‌تونست به فكر پرواز باشه. از خيلي چيزا گفت

وقتي برام تعريف كرد كه: "يه بار كامپيوتر باران خراب شده بود و منم به بهانه‌ي درست كردنش رفتم خونه‌شون" خنديدم و گفتم: "واي چه دل و جرأتي داشتي تو"، آخه برام تعريف كرده بود كه خونواده‌ي باران يه خرده سنتي فكر مي‌كردن و هضم اين موضوع براشون اونقدرها هم راحت نبوده كه خيلي راحت اجازه بدن دوست پسر دخترشون راست راست پاشه بياد خونه‌‌شون و خيلي راحت هم بره اتاق دختره. حالا گيرم دوست ما پسر چشم و دل پاكي هم باشه كه حتي يه بار به خودش اجازه نداده باشه كه دست از پا خطا كنه. بالاخره به قول خيليهامون؛ دوست پسر، دوست پسره ديگه

خلاصه، درساشون كه تموم مي‌شه باران به اتفاق پدر يا مادرش مي‌ره دبي كه امتحان بده. مي‌گفت: "اون روز اونقدر كه من استرس داشتم فكر نمي‌كنم خود باران استرس داشت. از همون لحظه كه رفته بود امتحان بده داشتم براش دعا مي‌كردم. اگر چه مي‌دونستم قبول شدنش يعني نقطه‌ي پايان رابطه‌ي ما. اما براي خوشبختي باران، براي رسيدنش به آرزوهاش، براي همه چي دعا كردم"

شايد اون روز واسه تنها چيزي كه دعا نكرده بود دل تنهاي خودش بود. شايد مي‌ترسيد واسه خودش دعا كنه. آخه اگه قرا بود خدا هواي دل تنهاي اونم داشته باشه، ممكن بود باران ديگه قبول نشه. ممكن بود هيچ وقت نتونه به آرزوهاش برسه. ممكن بود خيلي اتفاقات ديگه بيفته. شايد اگه واسه خودش دعا مي‌كرد

باران قبول مي‌شه. واسه ادامه ‌تحصيل از ايران مي‌ره. مي‌ره يه جاي دور. خيلي دور. شايد به قول كارتون "شرك" سرزمين Far far away

اينكه چه اتفاقاتي مي‌افته و چه جوري با اين رفتن كنار مياد، من هم مثل شما هيچي نمي‌دونم. هيچ وقت فرصت نشد اين بخش از داستان زندگيش رو برام تعريف كنه. اما برام تعريف كرد كه بعد از رفتن باران اوضاع روحيش بد جوري مي‌ريزه بهم. تازه قرار بود  اون سال واسه ارشد هم امتحان بده كه اين اتفاق بد جوري فكر و ذكرش رو بهم مي‌ريزه. تا اينكه يه شب از سر دلتنگي توي نت با يه ID جديد آشنا مي‌شه. خانومي كه همون شباي اول بهش مي‌گه كه هيچ وقت از زندگي خصوصيش سؤالي نپرسه. يعني فقط يه ساعت با هم حرف بزنن. همين

برام تعريف ‌كرد كه واقعاً اون روزا به يه همچين هم صحبتي احتياج داشته كه تمركزش رو بدست بياره. يه جورايي بتونه با رفتن باران كنار بياد. به يه نفر احتياج داشت كه فقط باهاش حرف بزنه. مي‌گفت: "توي هفته دو سه بار، اونم هر بار سر ساعت مشخصي مي‌تونستم باهاش حرف بزنم. اسم واقعيش رو بهم نگفته بود. من اما با يه اسمي صداش مي‌زدم. يعني بايد با يه اسمي صداش مي‌زدم. آخه نمي‌شه كه آدما با هم حرف بزنن ولي هيچ وقت اسم همديگر رو صدا نزنن"

در مورد موضوعات مشترك با هم حرف مي‌زدن. فيلمي، كتابي، ترانه‌ي جديدي چيزي.  مي‌گفت:‌ "دختر جالبي بود. اطلاعات خوبي داشت و هم صحبتي باهاش بهم آرامش مي‌داد. هر روز با شور و شوق مي‌اومدم سراغ ميل باكسم كه شايد برام ايميلي چيزي گذاشته باشه. اما هيچ خبري ازش نبود. من اما در غيابش هم باهاش حرف مي‌زدم. براش آف مي‌ذاشتم و كلي از اتفاقات اون روز مي‌گفتم"

دقيقاً بعد از يك سال، يه دفعه بهش مي‌گه كه مي‌تونه واسه اولين و آخرين بار اونو ببينه. از شور و شوق ديدار اون روز هم برام گفت. از اينكه خيلي دلش مي‌خواسته اون خانوم رو كه هيچي ازش نمي‌دونسته واسه اولين بار ببينه

اگه اشتباه نكرده باشم توي يكي از شهر كتاباي تهران قرار مي‌زارن كه همديگرو ببينن. از تعجب اون روزش مي‌گفت. از اينكه اصلاً انتظار نداشته يه همچين خانومي رو ببينه. خانومي قد بلند و بسيار زيبا. اون خانوم شايد تمام جريانات اخير زندگي دوست ما رو مي‌دونسته. اما دوست ما هيچي از ازش نمي‌دونست. تا اينكه اون روز متوجه مي‌شه كه اون خانوم اين مدت كه سر يه ساعت خاصي توي يه روز خاصي مي‌تونسته با اون حرف بزنه به خاطر مشكلاتي بوده كه با همسرش داشته. شكنجه‌هاي روحي و جسمي كه اون مدت پشت سر گذاشته و اون شبا فقط به يه هم صحبت احتياج داشته كه درداي خودش رو فراموش كنه و اون روز، روز رهايي اون خانوم از اون قفس تنگ و تاريك و مخوف زندگي مشتركش بود. تازه از همسرش طلاق گرفته بود. اون روزا به خاطر تعهدي كه نسبت به همسرش احساس مي‌كرده حتي از زندگي خصوصيش هم چيزي به دوست ما نگفته بود. حتي نگفته بود كه همين چند لحظه‌ي پيش زير مشت و لگد يه نامرد كبود شده. فقط به عشق صحبت كردن با دوست ما و اينكه داستانش رو گوش بده مي‌اومده سر قرار و باهاش فقط يه ساعت حرف مي‌زده

اون شب داستان اون خانوم مرموز خيلي من رو متأثر كرد. دلم براش سوخت. از اينكه اون همه مدت به همسرش وفادار مونده بود، از اينكه حتي يه بار هم به دوست ما از مشكلاتش نگفته بود، از اينكه اون شبا تنهايي زير بار اون همه سختيها شونه‌هاش لرزيده بود، از اينكه اون شبا خيلي تنها بود. دلم براش خيلي سوخت

از همسرش همين يكي دو روز پيش طلاق گرفته بود و همين روزا هم عازم يه كشور ديگه بود. اومده بود واسه اولين و آخرين بار فرشته‌ي نجات خودش رو ببينه. پسري كه هيچ وقت ازش سؤالي نپرسيده بود. هيچ وقت به حسن نيتش شك نكرده بود. هيچ وقت واسه ديدن عكسش يا چه مي‌دونم يه ديدار حضوري اون رو تحت فشار قرار نداده بود. اون شبا، بودن دوست ما براي اون خانوم مرموز بزرگترين اتفاق زندگيش بود. شايدم شيرين‌ترين

مي‌گفت: "تا مدتها توي نت دنبال رد پاش مي‌گشتم. اسم واقعيش رو بارها و بارها توي سايتهاي مختلف سرچ كردم. اما هيچ اثري ازش نبود. هيچ اثري. انگار يه قطره آب شده بود و رفته بود تو زمين. الان بعد شش هفت سال هم هيچ خبري ازش ندارم. هيچ خبري"

از باران پرسيدم. از اينكه ازش خبري داره يا نه؟ از اينكه آيا دست نوشته‌هاشو خونده يا نه؟ مي‌گفت: "بعد رفتنش قرار شد هر كدوم به زندگي خودمون برسيم. يعني من قبلاً بهش قول داده بودم كه هر وقت بخواد مي‌تونه بره. و اون رفت ..."

بعد از چند سال، باران براي تجديد ديدار با خونواده برمي‌گرده. انگار يكي از والدينش رو هم از دست داده بود. همون روزا بوده كه انگار دوست ما دست نوشته‌هاشو مي‌ده كه باران بخونه

مي‌‌گفت: "باران خيلي تعجب كرد كه من چطور تونستم همه‌ي اون لحظات خوب گذشته رو به ياد بيارم و همه‌شونو بنويسم. همه‌ي اون حس و حال روزاي خوب عاشقي رو"

ادامه دارد ...

 

پ.ن:
-------
سالها پيش به همكارم كه تو اين پُست هم در موردش نوشته بودم، گفتم:‌ "من هميشه به عنوان يه دوست خوب ازتون ياد مي‌كنم". خيلي جدي برگشت و گفت: "هيچ وقت به همسرت اينو نگي. يعني نگي فلاني دوست منه". با تعجب گفتم: "خب اگه دوست من نيستي، لابد دشمن من هستي ديگه. درسته؟". خنديد و گفت: "نه، واقعاً دوست هستيم. اما گفتن اين كلمه به همسرت درست نيست. اون فكر مي‌كنه لابد من دوست پسرت بودم". خيلي جدي گفتم: "يعني چي؟ خب وقتي ما چند ساله با هم همكاريم، توي خيلي از مسائل درسي و كاري به هم كمك كرديم. خب يعني علاوه بر همكار، دوست هم هستيم. درسته؟"، گفت:‌ "انگار تو متوجه نيستي. آخه چه دختر عاقلي مي‌ره همكارش يا چه مي‌دونم همكلاسش رو با اين عنوان "ايشون دوست من هستن" به همسرش معرفي مي‌كنه؟" خيلي جدي گفتم: "اون دختر من هستم. اگه يه نفر تو زندگي دوست من باشه، بهم كمك كرده باشه، براش ارزش قائل باشم، قابل احترام باشه، حد و حريم خودش رو بدونه، اون شخص دوست منه. به مردي كه قراره همسر من باشه هم خواهم گفت كه ايشون دوست منه. حالا اگه با اين كلمه مشكل داره اين مشكل خودشه

حالا جالبيش اينجاست كه ما دقيقاً از سال ۸۰ به اين ور همديگر رو مي‌شناسيم. اما چيزي كه برام جالبه اينه كه هيچ وقت همديگر رو به اسم كوچيك صدا نزديم. بيشتر افعال هميشه جمع بوده. حالا گاهي اوقات مفرد هم مي‌شد. اما هيچ وقت يادمون نرفته بود كه ما همكاريم. يه دوستي تعريف شده در قالب همكار بودن. منتهي يه خرده بيشتر از يه همكار رو كمك هم حساب مي‌كرديم. من حتي داستان زندگي ايشون رو هم شنيدم. كلي جريانات جالب داشته. حالا سر فرصت براتون تعريف خواهم كرد. البته اگه دوست داشته باشين

 

+نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388 توسط خاتون |
رد پاي باران (11)


مي‌گفت: "تا رسيدم خونه يه راست رفتم تو اتاقم و همين كه لباسام رو عوض کردم نشستم و واسه باران يه ايميل ديگه نوشتم. احساساتم داشت سر ريز مي‌کرد. بايد يه جوري جمع و جورشون مي‌کردم و چه چيزي بهتر از نوشتن. براش نوشتم که چطور قلبم در عرض همون چند ثانيه چندين برابر سريع‌تر مي‌زد. براش نوشتم که هرگز تو زندگيم طعم يک بوسه‌ي واقعي رو نچشيده بودم و حالا که اون اين احساس زيبا رو بهم هديه کرده بود حقش بود که بهش بگم. بهش بگم که خالق زيباترين لحظات زندگيمه. اون شب نزديك دو ساعت تموم پاي کامپيوتر نشستم و از احساسم براش گفتم"

خلاصه، بعد از يكي دو روز ليلا هم به جمع اونا ملحق مي‌شه. ديگه كم كم تعطيلات بعد عيد هم تموم مي‌شه و سر و كله‌ي همكاراي ديگه هم پيدا. توي همين روزا بوده كه ليلا به دوست ما در مورد پچ پچ‌ همكارا در مورد رابطه‌ي اونا مي‌گه

مي‌گفت: "هرگز به اين موضوع فکر نکرده بودم. همکاراي ما آدماي خيلي خوبي بودن. خيلي هم باجنبه. هيچ وقت خودم رو ملزم به اين نديده بودم که مثلاً جلوي همكارا با باران حرف نزنم. يا چه مي‌دونم باهاش بخوام رسمي حرف بزنم. بچه‌ها اغلب خودشون دوستايي داشتند. مثلاً همين ليلا خودش دوست پسر داشت. يا اون يكي، همه مي‌دونستيم دوست پسر دارن. ولي توي اداره تقريباً ما تنها كسايي بوديم که هيچ دوستي نداشتيم. اون روز خيلي تو فکر بودم. اصلاً واسه خودم ناراحت نبودم. مي‌ترسيدم واسه باران دردسر بشه. تصميم گرفتم باهاش در اين مورد صحبت کنم. ظهر وقت ناهار بهش پيشنهاد دادم بريم بيرون ولي چون باران با خودش ناهار آورده بود قرار شد برم پيش اونا و بازم سه تائي با هم ناهار بخوريم"

مي‌گفت:‌ "اون روز سر ناهار ليلا كلي بلبل زبوني كرد. به باران گفت: "اين روزا مي‌خوام واسه پسرمون آستين بالا بزنم. دختر خوب سراغ نداري؟" باران اما داشت به حرفاش مي‌خنديد. به ليلا گفتم:‌"من خودم دختر خوب سراغ دارم. نمي‌خواد واسه من مامان بشي". خنديد و گفت: "جدي؟ حالا كي هست اين خانوم خوشبخت؟" گفتم: "تو نمي‌شناسيش. بهت معرفيش كنم حسوديت مي‌شه". با شيطنتي كه خاص خودش بود به باران چشمكي زد و گفت: "اِ، چرا؟ مگه چه جوريه؟" اون لحظه داشتم به باران نگاه مي‌كردم. حس خوبي داشتم. گفتم: "خيلي فوق‌العاده‌اس. من خيلي دوسِش دارم"

مي‌گفت: "باران فقط داشت به صحبتاي ما دو تا گوش مي‌داد و مي‌خنديد. ليلا گفت: "واه واه، پسراي امروزي حجب و حيا ندارن که. تو که نبايد بگي خيلي دوسِش داري" با تعجب گفتم: "مگه تو به دوستت تا حالا نگفتي كه دوسِش داري؟" خنديد و گفت: "نخيرم. خيلي هم دلش بخواد من همچين حرفي بهش بزنم. اون روزي صد بار قربون صدقه‌ام مي‌ره" گفتم: "خب پس چرا من نبايد بگم دوسِش دارم؟" يه نگاه معني‌داري به باران انداخت و گفت: "خب لابد فکر مي‌کنه حالا چه خبره! برات طاقچه بالا مي‌ذاره. از ما گفتن بود". منم كه داشتم از ديدن صورت مهربون باران حظ مي‌كردم گفتم: "هيچم اينطوري نيست. اصلاً اهل اين کارا نيست. خيلي هم خانومه"

مي‌گفت: "ليلا مثل آدمايي كه چيزي رو ازش قايم كرده باشي بهم نگاه كرد و گفت: "ببينم ناقلا، نکنه بله رو گرفتي و به ما چيزي نمي‌گي؟" يه خرده خجالت كشيدم و گفتم: "بله كه نه ولي ..." خنديد و گفت: "به به، حالا اين خانوم خوشبخت دوسِت داره يا نه؟" احساس مي‌كردم تا بنا گوش سرخ شدم. خنديدم و گفتم: "شايد"، ليلا زد زير خنده و گفت: "اي بابا، پس نه به داره نه به باره. نکنه پنجاه درصد مسئله حله؟" نگاش كردم و گفتم: "يعني چي ليلا؟" خنديد و گفت: "يعني تو موافقي و مونده موافقت خانوم". کلي خنديديم اون روز"

مي‌گفت: "بعد ناهار برگشتم توي اتاق خودم. باران زنگ زد و بابت ايميل خيلي ازم تشكر كرد. بهم گفت:‌ "اگه وقتي مي‌خوندم پيشم بودي ..." ولي ديگه جمله‌شو ادامه نداد. گفتم:"يعني بازم بهم جايزه مي‌دادي؟" خنديد و گفت: "جايزه‌تو از همون خانومي بگير كه با آب و تاب ازش حرف مي‌زدي". منم خنديدم. خيلي زياد. خيلي خوشحال بودم. انگار داشتم رو ابرا راه مي‌رفتم. چه روزاي خوبي بودن اون روزا"

مي‌گفت: "اون روز عصر کارم خيلي زياد بود. تا ساعت شش تقريباً نرسيدم سرمو بلند کنم. طرفاي شش بود كه باران زنگ زد و گفت كه ليلا و دوستش امروز مي‌خوان برن دركه. ما رو هم دعوت كرده بودن. كلي ذوق كردم و دعوتش رو قبول. باران هم با خونه تماس گرفته بود و بهشون گفته بود كه يه خرده دير برمي‌گرده من اما اونقدر ذوق زده شده بودم كه يادم رفت به خونه خبر بدم كه امشب ممكنه دير برسم"

مي‌گفت:‌ "دوست ليلا پسر فوق‌العاده خوبي بود. اگر چه زياد اهل صحبت كردن نبود و معمولاً آدم كم حرفي بود اما اگه حرف مي‌زد خيلي هم شوخ طبع و اهل دل بود. با صحبتايي كه ليلا باهاش داشته هر دوي ما رو از قبل مي‌شناخت"

مي‌گفت: "ليلا و دوستش چند سالي بود كه با هم دوست بودن. همكارا خيلي وقت بود كه منتظر بودن ليلا يه روزي بياد و خبر ازدواجش رو به ما بده. اما هنوز اين اتفاق نيفتاده بود"

مي‌گفت:‌ "اولش باران و ليلا جلو جلو داشتن مي‌رفتن و من و دوست ليلا هم پشت سرشون. يه خرده كه از كوه بالا رفتيم ليلا به بهانه‌ي خريد يه خرده با دوستش منتظر موندن تا من و باران با هم بقيه‌ي راه رو بريم بالا. اين دختره خيلي محشر بود. هميشه هواي من رو داشت. منم از خدا خواسته فرصت رو غنيمت شمردم و كلي با باران حرف زدم"

صحبتاشون بيشتر برمي‌گرده به همون گروه چتي كه ليلا قبلاً ازش صحبت كرده بود. همون گروهي كه خود ليلا هم همون جا با دوستش آشنا شده بود

مي‌گفت: "باران تقريباً هفت هشت سالي بود كه با اينترنت آشنا بود. من اما همش دو سال بود كه با اين دنياي مجازي آشنا شده بودم. وقتي ازش پرسيدم كه اين گروهي كه ليلا گفته چه جور گروهي بوده؟ باران گفت:‌ "يه چيزي بود مثل يه اتاق. اتاقي واسه چت. گاهي هم بچه‌ها دور هم جمع مي‌شديم. به اصطلاح گردهمايي داشتيم. توي پاركي، كافي شاپي، جايي. ليلا هم بوده انگار"

مي‌گفت: "چقدر دوست داشتم بپرسم تو چي؟‌ با كي آشنا شدي؟ ‌با كي دوست بودي؟ وقتي فكرم به اين سمتا مي‌رفت، با تمام وجود مي‌لرزيدم. يه چيزي، شايد هموني كه گاهي بهش مي‌گن بند دل، توي وجودم مي‌لرزيد. دلم بود انگار. سردم شد. دوست داشتم دستاش رو بگيرم. ولي نمي‌شد. جلوي بچه‌ها باران اصلاً دوست نداشت چنين اتفاقي بيفته"

مي‌گفت:‌ "رسيديم غذاخوري و يه چيزي سفارش داديم. تا غذا حاضر بشه ليلا كلي از خاطرات خودش و نحوه‌ي آشنائيش با دوستش گفت. بعد از غذا هم دوباره بند كرد به پسره كه بايد پاشيم بريم يه خرده پياده‌روي كه غذا هضم بشه و يه وقت چاق نشيم. مي‌دونستم به خاطر منه كه مي‌خواد يه خرده با باران خلوت كنم. چه دختر نازنيني بود اين ليلا"

مي‌گفت: "ليلا و دوستش رفتن. من موندم و باران. هوا حسابي خنك شده بود. باران آروم به من نزديك شد. شونه‌‌ش كه به شونه‌م خورد، سرش رو خم كرد و گذاشت رو شونه‌م. تا حالا چنين اتفاقي نيفتاده بود. چه حس عجيبي داشتم. بزرگ شده بودم. خيلي بزرگ. اونقدر كه باران بهم تكيه داده بود. تكيه كرده بود يعني. گرم شدم. بايد باران رو هم گرم مي‌كردم. دستاش رو دور بازوم حلقه كرده بود و چشماش رو بسته بود. نسيم ملايمي داشت با موهاش بازي مي‌كرد. من اما داشتم تو ابرا سير مي‌كردم ..."

ادامه دارد ...

 

+نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388 توسط خاتون |
رد پاي باران (10)


مي‌گفت: "عيد نزديک بود. تو اون مدت من و باران اوقات بسيار خوشي با هم داشتيم. هفته‌اي دو سه بار عصرا همديگر رو مي‌ديديم. مي‌گشتيم٬ قدم مي‌زديم. با هم غذا مي‌خورديم. تو اداره هم، ديگه علاقه‌اي ما به هم چيزي نبود كه بشه پنهونش كرد. (البته اغلب ازش به عنوان علاقه‌ي من به باران ياد مي‌کردند. چون باران تو اداره زيادي محتاط بود). من هم همه چيز رو فراموش کرده بودم. قبول کرده بودم که همه چي به دست زمان سپرده بشه. عيد اون سال رو تهران موندم. چون مي‌خواستم اولين روز غير تعطيل برم اداره. باران تعطيلات عيد رو رفته بود سفر. اما قرار بود بعد همون چند روز تعطيل اول عيد برگرده"

خلاصه، اولين روز كاري رو با شوق و شور شروع مي‌كنه و منتظره هر چه زودتر باران برگرده. روزاي اول عيد اداره زياد شلوغ نبوده و حال و هواش مناسب يه چرت بعدازظهر بوده. همون روز توي سايت اداره، كنار همون كامپيوتراي خاموش، خوابش مي‌بره. به قول خودش يه رؤياي واقعي مي‌بينه. توي رؤياش، باران واسه اولين بار اونو مي‌بوسه. بعدش كه از خواب مي‌پره مي‌ره و از يكي دو نفر مي‌پرسه كه باران رو ديدن يا نه؟ يعني يه جورايي خودش زيادي اون رؤيا رو باور كرده بود

فرداي اون روز باران هم مياد اداره. مي‌گفت: "تو راه که مي‌رفتم باز يه گل واسه باران گرفتم. دادم اين بار يه کم تزئينش هم کردن. بهش زنگ زدم و دعوتش کردم که ناهار بريم بيرون. نمي‌دونستم مي‌شه در مورد ديروز و اون اتفاق باهاش حرف بزنم يا نه؟ بزرگترين لذت من اين بود که دستش رو بگيرم يا از اون بالاتر، بتونم بهش نگاه كنم. لذت مي‌بردم از ديدنش. هميشه مثل بار اولي که ديده بودمش ديدنش برام تازگي داشت. هيچ وقت به چيز ديگه‌اي فکر نکرده بودم"

مي‌گفت: "اون روز با هم ناهار خورديم و کلي هم طولش داديم. کلي حرف زديم. تعريف کرديم. وقتي داشت تعريف مي‌کرد دستاشو گذاشته بود روي ميز. آروم دستم رو بردم و جفت دستاشو تو دستم گرفتم. چيزي نگفت. ولي احساس کردم يه کم حواسش پرت شد"

مي‌گفت:‌ "عصري اداره تقريباً خلوت شده بود. من کارم تموم شده بود که باران زنگ زد. وقتي گفت: "مياي بالا؟" با چنان شوقي گفتم: "آره که ميام" كه بازم خنده‌اش گرفت. هميشه صداي خنديدنش بهم آرامش مي‌داد. وقتي رفتم تو اتاقش تنها بود. اولش يه چند تا سؤال كاري پرسيد و بعدش هم نشستيم به حرف زدن. يه لحظه يادم افتاد كه ماجراي ديروز رو براش تعريف كنم. ولي بعدش منصرف شدم. اما وقتي اصرار كرد، براش تعريف كردم. اونم کلي خنديد و گفت: "خيلي شيطون شدي" من اما، كلي خجالت کشيدم"

مي‌گفت: "قرار بود بعد از ساعت كاري با هم بريم و تا يه مسيري با هم باشيم. اما مادرش زنگ زد و گفت که مي‌خوان برن خريد و باران هم بايد باشه. قرار شد باران بمونه اداره تا بيان دنبالش. کلي حالم گرفته شد. خودم رو براش لوس کردم و گفتم: من نمي‌خوام. بايد با من بياي". باران هم خنديد و گفت: ‌"خب نمي‌شه. من بايد برم. اما اگه قول بدي پسر خوبي باشي، يه چيز خوشگل بهت مي‌دم". مثل بچه‌ها گفتم: "من چيز خوشگل نمي‌خوام". با شيطنتي كه تا حالا ازش نديده بودم گفت:‌ "مطمئن باش مي‌خواي"

مي‌گفت: "پا شدم بيام بيرون. پشت در که رسيدم گفت: "تو که جايزه‌ت رو نبردي". مي‌دونستم داره سر به سرم مي‌زاره برگشتم و گفتم: "خب جايزمو بده ديگه". کيفش رو برداشت و اومد طرفم. انگار واقعاً برام يه چيزي خريده بود. وقتي بهم گفت:‌ "چشاتو ببند" فوراً چشمامو بستم. احساس کردم خيلي به من نزديک شده. بعدش اتفاقي افتاد که هرگز تجربه نکرده بودم. حتي با اوني که ديروز خيال کرده بودم، خيلي فرق داشت. نمي‌دونم چقدر طول کشيد. پنج ثانيه؟ ده ثانيه؟ يه دقيقه؟ اصلاً نفهميدم. نتونستم چشمامو باز کنم. تا اينکه ديگه گرماي نفسش رو حس نكردم. چشمامو باز کردم. ديدمش. نزديک نزديک. هيچ وقت از اون فاصله نديده بودمش. طرح صورتش، پوستش، پيچ و خم ابروهاش، رنگ چشاش. واي خداي من، هزار بار بيشتر عاشقش شدم"

مي‌گفت: "دستام رو ول کرد. کی دستامو گرفته بود؟ نمي‌دونم. اصلاً دوست نداشتم بره . دوست داشتم بازم نگاش کنم. از اون فاصله‌ي نزدیک. چشماش نیمه باز بودن. آروم پشت کرد و نشست روی صندلی. ولي من لبهام هنوز می‌سوخت. دستام رو گذاشتم رو شونه‌هاش. دستام رو گرفت و آروم زير لب گفت:‌ برو ديگه. دیرت می‌شه". هر چي نيرو داشتم ريختم تو صدام و گفتم: "باران! خيلي دوسِت دارم". دستام رو فشار داد. خیلی دوست داشتم خم بشم و سرش رو ببوسم. اما نمي‌دونم چرا نتونستم. آروم اومدم بیرون. باید می‌رفتم خونه؟ ولي اصلاً نا نداشتم. اومدم تو اتاقم و در رو بستم. نمی‌خواستم اون لحظات رو از دست بدم. می‌خواستم بازم تجربه‌اش کنم. هزار بار. به یادش بیارم و لذت ببرم. به دستام نگاه کردم. چقدر اون لحظه خوش به حالشون شده بود. و لبهام ..."

مي‌گفت: "چه احساس غریبی داشتم. احساس می‌کردم یه چیزی از لباش روی لبام مونده. احساس می‌کردم رو لبام یه داغ گذاشته. داغی که جاش می‌مونه. ترسیدم. این چه حسی بود که داشتم؟ نکنه واقعاً ...؟ یعنی الان اگه کسی من رو ببینه می‌فهمه؟ آروم در رو باز کردم و اومدم بیرون. کسی نبود. يه راست رفتم جلوي آينه. به لبام خیره شدم. هیچ چیز غیر عادی ندیدم. هیچی. پس این چی بود که من حس می‌کردم؟ واقعاً انگار لبام یه فرقی کرده بودن. می‌سوختن. بوی عطرش رو هنوز حس می‌کردم. می‌ترسیدم ... می‌ترسیدم کس دیگه‌ای هم این بو رو حس کنه"

مي‌گفت: "برگشتم تو اتاق. بعد به اون لحظه فکر کردم. چرا من خشکم زده بود ؟ چرا نتونستم هیچ کاری بکنم؟ حتی نفهمیده بودم که كي دستامو گرفته بود. شاید می‌تونستم بغلش کنم. می‌تونستم دستامو دور کمرش حلقه کنم. همون جوريکه تو فیلما دیده بودم. ولی نه، نمی‌تونستم. اصلاً نفهمیدم چی شد. اصلاً دست خودم نبود. چقدر بوسیدن و بوسیده شدن عجیبه. تنها چیزی که برام عجیب بود ضربان قلبم بود. فقط يادمه اون لحظه كه لباشو گذاشته بود رو لبام، قلبم يه جوری می‌زد که هر آن ممکن بود از سینه‌م بیاد بیرون. وقتی داشتم صورت نازش رو از نزدیک نگاه می‌کردم٬ قلبم واقعاً عين گنجشك می‌زد ..."

مي‌گفت: "حدود یه ساعت تو همون حال بودم. نمی‌تونستم برم خونه. يعني نمی‌خواستم. تا اينكه تلفن زنگ زد. باران بود. ازم پرسيد: "هنوز نرفتی خونه؟" خب چي مي‌تونستم بگم؟ بگم كه هنوز باورم نشده من رو بوسيده؟ باران يه خرده مكث كرد و بعدش گفت: "ببين من می‌خوام ... يعني من نمی‌دونم چی فکر می‌کنی؟ ..." نذاشتم حرفش رو تموم كنه. گفتم: "یعنی چی؟ در مورد چي بايد بازم فکر كنم؟" انگار متوجه شده بود كه حرفاش داره نگرانم مي‌كنه. گفت:‌ "در مورد کاری که کردم". خنديدم و گفتم: "آهان، جایزه‌م رو می‌گي؟ خب اون بهترین جایزه‌ای بود که تو عُمرم گرفته بودم"

مي‌گفت:‌ "نگراني از صداش مي‌باريد. بهم گفت: "يعني از دست من ناراحت نیستی؟" خشکم زد. این چه حرفی بود كه می‌زد؟ چرا این جوری می‌گفت ؟ چرا بايد از كارش ناراحت مي‌شدم؟ یه لحظه مکث کردم و بعدش گفتم: "راستش ... چرا ...". باورم نمي‌شد حرفم رو جدي گرفته باشه. با دلخوري گفت:‌ "جدی؟ ببین من اصلاً نمی‌خواستم که ... یه وقت فکر کنی که ..."، خنديدم و گفتم: "می‌دونی از چی ناراحتم؟" با تعجب گفت:‌ "از چی؟" گفتم: "از اینکه تا حالا از این جایزه‌ها به من نداده بودی". جوابش من رو غافلگير كرد. بهم گفت:‌ "ولي تو هیچ وقت نخواسته بودی". راست می‌گفت. چی می‌تونستم بگم؟ من هيچ وقت به خودم اجازه نداده بودم كه ببوسمش. با لحن بچگانه‌اي گفتم: "خب من کوشیکم. من که نمي‌شه بگم جایزه می‌خوام. تو خودت باید هر وقت مي‌دیدی بچه‌ي خوبیم بهم جايزه مي‌دادي". خندید. انگار به طور كامل نگرانيش از بين رفته بود"

مي‌گفت:‌ "وقتي باران بهم گفت: "نمي‌خواي بري خونه؟" بهش گفتم:‌"اگه برم خونه، بهم جایزه می‌دی؟" خنديد و گفت:‌ "آره٬ حالا تو برو خونه. شب بهم زنگ بزن تا جایزه‌ات رو بدم. بهش گفتم: "باران؟ می‌شه یه بار دیگه ببینمت؟" جدي شد و گفت: "نه، خوب نیست دوباره بیای بالا. برو و فردا به جای اینکه تا لنگ ظهر بگيري بخوابی، یه کم زودتر بیا تا با هم صبونه بخوریم"

مي‌گفت:‌ "وقتي ازش خداحافظي كردم، در اتاق رو بستم و نشستم تا بيان دنبالش. حدود نیم ساعت بعد صدای پاش رو شنیدم. اومد و از کنار اتاقم رد شد. آروم پرده اتاقم رو کنار زدم و نگاش کردم. انگار رو زمین نبودم. حالا دیگه شکی نداشتم که دوستم داره و این شک تنها چیزی بود که تا اون وقت اذیتم می‌کرد ..."

ادامه دارد ...

 

پ.ن:
--------
۱- همون طوريكه مي‌بينين اين قسمت رو صرفاً اختصاص دادم به حس و حال اولين بوسه‌‌اي كه گرفته. تا چند وقت همش داشتم به اين موضوع فكر مي‌كردم كه آيا واقعاً همه‌ي پسرا اين جوري فكر مي‌كنن يا اينكه اين حس و حال فقط مختص اون دوره‌ي سني و فقط مختص دوست ما بوده؟

۲- دارم به سرعت برق و باد اين داستان رو پيش مي‌برم تا هر چه زودتر پايان قصه رو كليد بزنم و برم دنبال زندگيم. بد موقعي رو واسه داستان تعريف كردن انتخاب كردم

۳- والا تا جائي كه يادمه من همش سه تا دندون عقل كشيدم. حالا نمي‌دونم چطور تو حساب كتاب هوس مبهم شده هفت تا؟ تازه آقا جان خبر نداري. آتوسا گفته آدم نمي‌تونه هم عاقل باشه و هم عاشق. خب ديدم بهترين كار اينه كه از شر دندوناي عقل راحت بشم. اين جوري امكان عاشق شدن آدم بيشتره. حالا من امتحان مي‌كنم. اگه جواب داد بهتون همين جا خبر مي‌دم كه شما هم با خيال راحت برين و دندوناي عقلتون رو بكشين. البته اگه تا حالا نكشيده باشين و البته اگه تا حالا عاشق نشده باشين و البته اگه ...

هيچي ديگه، همين. ما داريم راه رو واسه عاشق شدن هموارتر مي‌كنيم. خدا هم ايشالا قبول كنه :دي

 

+نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388 توسط خاتون |
رد پاي باران (9)


مي‌گفت: "ساعت پنج رسيدم سر قرار. هواي خنك عصر، صورتم رو نوازش مي‌كرد. صورتي كه انتظار، حسابي ملتهبش كرده بود. باران هنوز نيومده بود. به نرده‌ها تكيه دادم و منتظر شدم. چه روزي بود اون روز؟‌روز آغاز بود يا پايان؟ هيچي نمي‌دونستم. از دور شناختمش. عجب صورتي داشت. بين هزار نفر آدم راحت مي‌تونستم صورتش رو تشخيص بدم. من رو كه ديد لبخند زد. ذوق عجيبي داشتم. دوست داشتم بخندم يا كه قهقهه بزنم. خيلي خوشحال بودم"

مي‌گفت:‌ "بعد سلام و احوالپرسي باران ازم پرسيد كه داشتم به چي مي‌خنديدم؟ نگاش كردم و گفتم: "نمي‌خنديدم. داشتم ذوق مي‌كردم از ديدنت". اونم لبخندي زد و موضوع رو عوض كرد. بعدش يه چند دقيقه‌اي در مورد اداره و اتفاقات اخير صحبت كرديم. يه جورايي حس كردم داره فرار مي‌كنه. از چيزي كه به خاطرش اومده بوديم. يهويي گفت: "مي‌دوني من قبلاً دوستاي ديگه‌اي داشتم؟" عجب ضربه‌اي، زمين‌گيرم كرد. خيلي ناگهاني بود. اما بهش گفتم: "خب آره، حدس مي‌زدم". بهم نگاه كرد و گفت: "اين برات مشكلي نيست يعني؟ گذشته‌ي من؟" چي مي‌خواست بگه؟‌ گيج شده بودم. بهش گفتم:‌ "بستگي داره به اينكه اين موضوع مال گذشته باشه يا الان". گفت: "خب معلومه مال گذشته‌اس". يه جورايي خيالم راحت شد. گفتم: "خب پس نه، مهم نيست". با نگراني نگام كرد و گفت:‌"مطمئني؟ نمي‌خواي در مورد گذشته‌ي من، روابطم، چيزي بدوني؟"

مي‌گفت: "وقتي داشتم به حرفاي باران گوش مي‌دادم يهويي ياد يه شعري افتادم. بي‌اختيار گفتم: If you want my future, forget my past ، ساكت شد. چند دقيقه سكوتمون ادامه داشت. كيفش دست راستش بود و من سمت چپش. چقدر دوست داشتم دستش رو بگيرم. يه لحظه انگار فهميد. يه كم دورتر شد. خيلي غصه‌م گرفت. دستم رو گذاشتم تو جيب كاپشنم. با همون نگاه نگرانش نگام و گفت:‌ "ببين، من نمي‌دونم بايد چيكار كنم؟ مي‌ترسم". نگاش كردم. چقدر قيافه‌ا‌ش همين چند دقيقه عوض شده بود. بازم احساس كردم مستأصل شده. خسته شده. طاقت ديدن نگاه نگرانش رو نداشتم. بهش گفتم: "كاري نمي‌خواد بكني. هيچ كاري. فقط بذار دوسِت داشته باشم. من هيچي نمي‌خوام"

مي‌گفت:‌ "انگار با گفتن اين جمله بدتر نگرانش كردم. بهم گفت:‌"خب من مي‌تونم بذارم. مي‌تونم از اين همه مهرت لذت ببرم. مي‌تونم بذارم عاشقم بشي. ولي بعدش چي؟ بعدش چي مي‌شه؟" غصه‌م گرفت. نگاش كردم و گفتم: "كاش اين بعد وجود نداشت. ازش متنفرم. من يه چيزي رو مي‌خوام بدونم. مي‌خوام ... ، ديگه نتونستم چيزي بگم، بي‌اختيار گفتم:‌ "دستم يخ كرده باران"، يه لحظه شنيدم كه گفت:‌ "دستتو بده به من". ديگه هيچي نگفتم. هيچي"

مي‌گفت:‌ "اون لحظه همه‌ي حرفام رو با دستم زدم. تو اون سرما، دستم داغ داغ بود. وقتي دستش تو دستم بود همه چيز عالي بود. هيچ چيز ناخوشايندي تو ذهنم نبود. دستش رو گرفته بودم و با هم قدم مي‌زديم. كنار هم. شونه به شونه‌ي هم. احساس مي‌كردم كه دارم از دستاش بيشتر از حجم هزاران ساعت حرف زدن مهر مي‌گيرم. ديگه چي مي‌خواستم بهم بگه؟ چه توضيحي ازش مي‌خواستم؟ هيچي. اون روز يكي از قشنگترين روزاي عمرم بود. رسيديم و نشستيم و يكي يه قهوه داغ خورديم و من سير سير نگاش كردم"

مي‌گفت:‌ "اون روز، واسه اولين بار از خونواده‌هامون گفتيم. از خواهرا و برادرامون. از محل تولد و درس خوندن و بعد از بچگيامون. تا ساعت نه با هم بوديم. خيلي شاد بوديم. خيلي زياد. بعدش من رسوندمش دم خونه‌شون. و تو تمام مسير، دستش تو دستاي من بود. چه روز قشنگي بود اون روز. شب كه رسيدم خونه، خوشحالي بيش از اندازه‌ام‌ خيلي راحت لوم داد"

 

پ.ن:
-------
چند وقت پيش رفته بودم يكي ديگه از دندوناي عقلم رو بكشم. وقتي از مطب دكتر اومدم بيرون با اون بانداژي كه چپونده بود جاي خالي دندونم و هر لحظه كه زبونم بهش مي‌خورد عُقم مي‌گرفت و نزديك بود بالا بيارم، داشتم به يه سري شباهت‌ها فكر مي‌كردم

دكتر سفارش كرده بود كه يه ساعت تموم اون بانداژ روي زخم بمونه و اگه احياناً خونريزي هم داشت همش رو قورت بدم. اوضاع وحشتناكي بود. حال آدم بهم مي‌خورد. ولي خب بايد انجامش مي‌دادم. همين طوري كه از مطب اومده بودم بيرون و هر پنج دقيقه يه بار عقم مي‌گرفت، داشتم به حرفاي دكتر فكر مي‌كردم. اون شب نبايد غذاي گرم مي‌خوردم. اصلاً نبايد غذاي جويدني مي‌خوردم. اصلاً نبايد با اون سمت دندونام غذا مي‌خوردم. اصلاً نبايد ...

حالا اون شب اگر چه غذا خوردن لازم بود، اگر چه غذاي گرم مي‌چسبيد، من اما نبايد تا خوب شدن جاي اون زخم چيزي مي‌خوردم. داشتم به اين موضوع فكر مي‌كردم. بعضي از آدما توي مقطعي از زندگي مجبور مي‌شن يه دندون سالم، شايدم گاهي كرم خورده دلشون رو بكشن. اما جاي اون زخم، خوني كه ازش مياد، دردي كه داره، به اين زوديا خوب نمي‌شه. بايد به زمان فرصت بدن. بايد بزارن زخم التيام پيدا كنه. اون وقت من موندم تو كار بعضي از آدما. چطور مي‌تونن خيلي راحت يه رابطه رو تموم نكرده، رابطه‌ي جديدي رو شروع كنن؟

 

+نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388 توسط خاتون |
رد پاي باران (8)


حس كنجكاوي ليلا برانگيخته مي‌شه كه مذاكرات اين دو به كجا رسيده. واسه همين هم از دوست ما مي‌پرسه كه جريان چي شد؟

مي‌گفت: "بهش گفتم: خب باران يه حرفايي زد خيلي شبيه حرفاي تو. گفت که به هزار دليل بهتره ما با هم بيشتر از اين دوست نشيم و به هم وابسته نشيم. دلايلش هم خيلي شبيه دلايل تو بود"

وقتي ليلا ازش مي‌پرسه كه آيا باران در مورد اينكه كسي تو زندگيش هست يا نه؟ چيزي گفته، در جواب بهش مي‌گه: "نه، اصلاً همچين حرفي نزد. کاش اين رو مي‌گفت و خيال من راحت مي‌شد. ولي الان نمي‌تونم اين دلايل رو قبول کنم"

ليلا بهش مي‌گه: "من که مي‌دونم تو باران رو خيلي دوست داري. مي‌شناسمت. مي‌دونم پسر خيلي پاک و ..."

مي‌گفت‌: "اصلاً اجازه ندادم ليلا حرفشو تموم كنه. همه‌ي اين حرفا اگه باران من رو نمي‌خواست يه قرون هم نمي‌ارزيد. بهش گفتم: بس کن ليلا. لابد آخرش هم مي‌خواي بگي که نمي‌خواي من در آينده ضربه بخورم. خسته شدم از اين آينده"

ليلا مي‌گه: "نه، اتفاقاً مي‌خوام بگم که باران خيلي دوسِت داره که اين جوري گفته. خيلي دخترا اين فکرا رو نمي‌کنند. دوست مي‌شن و از بودن با پسري که دوست دارن لذت مي‌برن و اصلاً به آخرش هم فکر نمي‌کنند. ولي باران اين طوري نيست. حالا آخرش چي شد؟"

مي‌گفت: "به ليلا هم گفتم كه بازم براش نوشتم. نوشتم که اين دلايل اصلاً برام قابل قبول نيست. نوشتم که من دوسش دارم بيشتر از اونکه بتونم به خاطر آينده‌اي که اصلاً معلوم نيست ممکنه چه جوري باشه از احساسم صرفه نظر کنم. به ليلا هم گفتم كه از باران خواستم که همون طوري که من احساسم رو بهش گفتم٬ اونم بدون ملاحظه بهم بگه که چه احساسي نسبت به من داره. اين جوري من تکليف خودم رو بهتر مي‌دونم"

اما ليلا در جواب بهش مي‌گه: "تو واقعاً چيز سختي ازش خواستي. خيلي سخت. بعد از اين حرفا، خيلي بعيده که اون بتونه بدون در نظر گرفتن هيچ ملاحظه‌اي احساس واقعيش رو به تو بگه. من مي‌دونم که دوسِت داره. من مي‌بينم. ولي اينکه بخواد بگه ... کاش اينو نمي‌گفتي"

و دوست ما بازم مصرانه به ليلا مي‌گه: "آخه بايد منم تکليفم رو بدونم. بايد بدونم که اين احساس دو طرفه‌اس يا يه طرفه. بايد بدونم که اين همه حرفا رو واقعاً به خاطر من زده يا اينکه نمي‌خواسته دو کلوم بگه که من رو خيلي دوست نداره و اين همه حاشيه نره ؟"

ليلا بهش مي‌گه: "خيلي حرفا نياز به گفتن نداره. يعني تو هنوز نفهميدي؟ حتماً بايد بشينه و برات بنويسه که عاشقته؟ چطور ممکنه پسر باهوشي مثل تو هنوز اين موضوع رو نگرفته باشه؟"

مي‌گفت: "به ليلا گفتم: نه، اين جوري نيست. من خنگ که نيستم. دارم مي‌بينم که من براش با بقيه فرق دارم. دارم مي‌بينم که به فکرمه. اما بغضم گرفته بود. ديگه نتونستم چيزي بگم. ليلا هم فهميد. ديگه ادامه نداد"

خلاصه، اون روز مي‌گذره. فردا صبح از حرا.ست اداره‌ باهاش تماس مي‌گيرن و يه وقت بعدازظهر بهش مي‌دن كه بره ديدن آقايون!

مي‌گفت:‌ "عجب شانسي داشتيم ما. حتماً ديروز ما رو تو حياط ديده بودن. حالا چي مي‌تونستم بهشون بگم؟ عجب روز كاري خوبي رو شروع كرده بودم. بهتر ديدم بشينم به كارام برسم"

تا ظهر سرش رو به كار مشغول مي‌كنه كه زياد به اين تماس اول صبحي فكر نكنه. طرفاي ظهر بوده كه ليلا بهش زنگ مي‌زنه. شاكي بود كه چرا تا اون موقع به باران زنگ نزده. راستش انگار نه ديشب جرأتش رو داشته كه به باران زنگ بزنه و نه امروز صبح. اما وقتي ليلا بهش مي‌گه كه باران از صبح تا حالا هي سراغش رو گرفته كه چرا زنگ نزده، دلش باز به تب و تاب مي‌افته. ليلا بهش مي‌گه كه باران الان آشپزخونه‌اس و رفته واسه خودش چايي بريزه. اونم يه راست پا مي‌شه مي‌ره آشپزخونه ديدن باران

مي‌گفت:‌ "وقتي بهش سلام دادم و گفتم چرا نگفتين ما براتون چاي بريزيم؟ در جواب بهم گفت: "سلام. شما كه سايه‌تون سنگين شده!" با تعجب گفتم: "من؟" برگشت و بهم نگاه كرد و گفت: "من ديشب خيلي منتظرت بودم"

مي‌گفت: "واي چه حالي شدم. ديگه چي مي‌خواستم؟ چي ممکن بود برام مبهم باشه که از باران خواستم برام روشنش کنه؟ کاش نخواسته بودم. کاش نگفته بودم. نمي‌خواستم بهونه‌ي دروغ بيارم. اين باران، انگار نه انگار همون باراني بود که ديروز اون حرفا رو به من زده بود. بهش گفتم: "خب گفتم شايد ديگه دوست نداشته باشي ..."، ولي نذاشت حرفامو تموم كنم و گفت:‌ "اشتباه فکر کردي". اين رو گفت و چائيش رو برداشت و رفت. من همين جوري داشتم رفتنش رو نگاه مي‌كردم. آخه همين کاراش ديوونه‌م کرده بود. همين حرفاش"

ساعت دو هم مي‌ره دفتر حرا.ست و اونجا به بهانه‌ي پُر كردن چند تا فرم ناقص، ازش در مورد باران مي‌پرسن. اينكه آيا قبلاً اونو مي‌شناخته يا همين مدت زمان كوتاه باهاش آشنا شده؟ بعدش هم آخر سر بهش مي‌گن: "شما از همکاراي خوب و کم مسأله‌ي ما بودين. همه شما رو دوست دارن. ما هم همين طور. نمي‌خوايم موقعيتي پيش بياد که برخلاف علاقه‌مون ..."

خلاصه، براش روشن مي‌كنن كه زياد خودشو پسر خاله‌ي باران نشون نده وگرنه براي جفتشون بد مي‌شه (اين پسر خاله رو خودم گفتم. وگرنه اونا پسر خاله كه نمي‌دونن چيه :دي)

بعد از اينكه برمي‌گرده اتاقش، باران زنگ مي‌زنه و ازش مي‌پرسه كه چرا رفته حرا.ست؟ اگر چه در اين مورد خودش چيزي به باران نگفته بود، اما انگار باران اونو توي سالن ديده كه داشته مي‌رفته طرفاي حرا.ست. باران يه خرده نگران بوده كه وجود اون باعث شده كه از طرف آقايون خونده بشه. اما دوست ما بهش اطمينان مي‌ده كه موضوع خاصي نبوده و فقط پُر كردن چند تا فرم ساده بوده

وقتي باران خيالش از بابت حرا.ست راحت مي‌شه به دوست ما مي‌گه: "عصر کار داري؟" وقتي دوست ما ازش مي‌پرسه كه "چطور؟" در جواب بهش مي‌گه:‌"خب، گفتم اگه بتوني با هم بريم بيرون. جواب ايميلت رو برات نوشتم. بدم بخوني و بعد اگه لازم شد با هم صحبت کنيم"

مي‌گفت: "باران داشت من رو دعوت مي‌کرد باهاش برم بيرون. براي اولين بار. ذوق زده بهش گفتم: "عاليه، کي نوشتي؟" در جواب گفت: "ديشب. ولي فکر کردم امروز بهت ندم. چون مي‌خوام خودم پيشت باشم و بعدش با هم حرف بزنيم. آخه امروز يه تذکر تلفني به من دادن. براي همين هم کنجکاو شدم که تو رو چرا خواستن؟" پس به باران هم تذکر داده بودن؟ همش تقصير من شد. به هر حال، ساعت پنج قرار گذاشتيم. اون روز باران بعد از ساعت اداري مي‌رفت خونه. ولي من اداره مي‌موندم تا عصري و بعد مي‌رفتم سر قرار. اون روز تصميم گرفتم در مورد چيزي که ممکنه باران برام نوشته باشه فکر نکنم. ولي نتونستم ..."

ادامه دارد ...

 

پ.ن:
--------
كاملاً با حرفات موافقم آتوسا جان. آدما اين حساب دو دو تا چهار تا رو واسه عاشق شدن نمي‌كنن. اما واسه ازدواج چرا. در ضمن صحبت كردن در اين مقوله به زمان بيشتري نياز داره. همون طوريكه مي‌دوني يه خرده عاشق شدن خانوما با آقايون فرق داره. فكر مي‌كنم آقايون تو هر سن و سالي كه باشن، هر شغل و مقامي كه داشته باشن، هر مقطع تحصيلي كه باشن، از هر خونواده‌اي كه باشن و همين طوري الي آخر، هر وقت از يكي خوششون بياد خيلي راحت مي‌تونن برن بهش بگن. اما واسه خانوما مسئله فرق داره. گيرم از يكي خوششون اومد. دوسش داشتن، طرف براشون خيلي عزيز بود، يا چه مي‌دونم يه احساس متفاوت‌تري نسبت بهش داشتن. حالا به نظرت اونقدر شهامت دارن كه برن به طرف بگن كه دوسش دارن؟ حالا گيرم شهامتش رو هم داشتن و به طرف گفتن. به نظرت عكس‌العمل طرف مقابل چي مي‌تونه باشه؟ چند درصد ممكنه طرف مقابل، احساس اونا رو به مقوله‌ي ديگه‌ايي نسبت نده؟ حالا عشق هم نه، يه دوستي ساده. در مورد خانوما مسئله فرق مي‌كنه آتوسا جان

آقايون هميشه دوست دارن پيشنهاد دهنده‌ي روابط خودشون باشن. اين طوري براشون دلچسب‌تره. خواستني‌تره. دخترايي رو دوست دارن كه بهشون محل نمي‌دن. براشون تره هم خُرد نمي‌كنن. وقتي ببينن يكي اونا رو مي‌خواد، اون خواسته شدن رو نمي‌خوان. آقايون دوست دارن هر وقت يكي رو مي‌خوان اون يه نفر به خواسته‌شون جواب بده نه اينكه يه نفر بياد و بهشون بگه خاطرشون رو مي‌خواد

نمي‌دونم شايد من اين جوري فكر مي‌كنم. ولي اين رو مي‌دونم كه الان اگه واسه يه نفر وقت بزارم، براش ارزش قائل باشم، بهش بگم كه برام عزيزه و دوسش دارم. اگه ببينم نمي‌خواد، دوست نداره، قدمي واسه نزديك شدن ور نمي‌داره من اصرار نمي‌كنم ديگه. من تنهاش مي‌زارم. دوستي، يا چه مي‌دونم عشق و عاشقي زوركي كه نمي‌شه. هميشه به خودم مي‌گم اگه يه روزي من يكي رو خواستم قرار نيست اونم من رو بخواد. اين طوري باهاش راحت‌تر كنار ميام. الان بي‌اينكه بشكنم، بي‌اينكه دلخور بشم، بي‌اينكه ازش توقع دوست داشته شدن، داشته باشم مي‌رم دنبال زندگيم. الان اين اتفاقات باعث توقف زندگي من نمي‌شن. من انسانم آتوسا. احساس دارم. ممكنه وابسته بشم. ممكنه آدما رو دوست داشته باشم. اين دست من نيست كه بخوام كنترلش كنم. كه سركوبش كنم. اما اگه واقعاً طرف مقابلم نخواد، الان مي‌تونم ساده از كنارش رد بشم. خيلي ساده

البته اگه آقايون نظر ديگه‌اي دارن خوشحال مي‌شم بشنوم

 

+نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388 توسط خاتون |
رد پاي باران (7)


با ديدن باران اولين جمله‌اي كه بهش مي‌گه اينه: "ببين باران، دوست دارم هر چي که بشه، هر چي که الان مي‌خواي بگی، اين رابطه‌ي قشنگي رو که الان داريم از دست ندم. چون اگه اين طوري بشه، نوشتن اون ايميل بزرگترين اشتباه زندگيم مي‌شه. من مي‌تونستم چيزي ننويسم و خيلي هم راضي بودم. همين که هر روز مي‌بينمت. همين که اغلب با هم غذا مي‌خوريم. باور کن من بهترين روزاي زندگيم رو دارم مي‌گذرونم. اگه اون ايميل رو هم نوشتم، دوست داشتم تو هم بدوني من چه احساسي نسبت بهت دارم"

و باران جواب مي‌ده: "موضوع اصلاً اينا نيست. من از ايميل تو ناراحت نشدم. اتفاقاً اونقدر صادقانه نوشته بودي که اشکم در اومد. تو احساست خيلي پاکه. تو اين موضوع شکي نيست. مي‌دوني، دوست داشته شدن، چه جوري بگم ... يه حالت خاصيه. مي‌دوني؛ وقتي آدم مي‌بينه که پسري مثل تو، اين جوري دوسش داره، با اين همه احساس، اين همه شوق، خب خيلي حس قشنگيه خيلي. ولي از طرف ديگه مسئوليت مياره. دوست داشته شدن هميشه برام يه احساس عدم امنيت بوجود آورده. هميشه وقتي فهميدم يکي دوسم داره، بيشتر از حد معمول، خب نگران شدم. تقريباً در همه‌ي موارد يه جورايي تمومش کردم. چون احساس مي‌کردم دوست داشته شدن محدودم مي‌کنه. مسئولم مي‌کنه. يه جورايي هم هميشه نظرم نسبت به کسي که بهم رسونده که دوسم داره عوض شده"

بعد در ادامه به دوست ما مي‌گه: "اما در مورد تو اصلاً نظرم عوض نشده. اتفاقاً من مي‌دونستم كه دوسم داري. خب کور که نيستم. دارم مي‌بينم. تو حتي لحن حرف زدنت، نگاه کردنت و حتي سلام گفتنت به من با همه فرق مي‌کنه. من از دوست داشتنت، از احساست مطمئن هستم. مطمئنم چيزي که مي‌گي واقعاً وجود داره. چون لمسش کردم. در هيجاني که داري وقتي همديگر رو مي‌بينيم. در لرزش صدات وقتي بهم زنگ مي‌زني. در گرمي دستات وقتي كه با من دست مي‌دي. من شک ندارم که دوست داشتن تو واقعيه. خالصه. براي چيزاي ديگه نيست"

وقتي دوست ما ازش مي‌پرسه كه "پس مشكل كجاست؟" باران براش توضيح مي‌ده كه: "خب مشکل همين جاست. تو داري همه‌ي احساست رو به پاي من مي‌ريزي. من رو واقعاً دوست داري و دوست داري که بيشتر با من باشي و نزديکتر. ولي مي‌توني حدس بزني که اين رابطه چقدر مي‌تونه طول بکشه؟ فکر مي‌کني ما مي‌تونيم هميشه با هم اين جوري دوست باشيم؟ مي‌دوني من چند سال از تو بزرگترم؟ مي‌دوني اگه اين دوستي به هر دليل بخواد تموم بشه چقدر برات سخت مي‌شه؟ براي منم سخت مي‌شه. دل منم سنگ که نيست. اما به هر حال در مورد تو خيلي فرق مي‌کنه. تو ممکنه لطمه بخوري و اين چيزيه که من اصلاً نمي‌خوام. اين همون چيزيه که باعث مي‌شه وقتي مي‌بينم که کسي جداً دوسم داره احساس عدم امنيت بکنم. که اگه من دوسش نداشته باشم چي؟ که اگه به هر دليل نتونم بهش جواب بدم چي؟ چي به سرش مياد؟ اگه ادامه پيدا نکنه چي؟ تازه، ما بدليل اختلاف سني که داريم نوع احساسمون و انتظاري که از اين دوستي ممکنه داشته باشيم با هم فرق مي‌کنه ..."

مي‌گفت: "اون لحظه مي‌ديدم كه باران داره حرف مي‌زنه. اما ديگه چيزي نمي‌شنيدم. چرا من اينقدر بچه بودم؟ چرا يه دفعه‌اي نمي‌گفت بچه‌اي و قال قضيه رو نمي‌کند؟ چي مي‌شد من چند سال بزرگتر بودم؟"

راستش رو بخواين با خوندن اين بخش از داستان، خيلي متأثر شدم. يعني پيش خودم داشتم به اين موضوع فكر مي‌كردم كه راستي؟ چرا هميشه بايد يه پاي بساط ‌لنگ باشه؟ يعني چرا بايد آدما توي يه همچين موقعيتهايي قرار بگيرن؟ بعدش به خودم مي‌گفتم لابد هر چي موقعيتها نامتعارف‌تر باشه احساسي كه بوجود مياد قشنگ‌تره

ياد بحث خارجكيمون افتادم. مي‌گه آدما تو زندگي با دو تا موضوع كاملاً متفاوت مواجه مي‌شن. يا اينكه "have a crush on someone" خواهند بود و يا اينكه "Fall in love with someone". اولي واسه يه مدت خيلي داغه. طرف فكر مي‌كنه عاشق شده و ديگه اين نهايت دوست داشتنه. اما به مرور زمان عين يه آتيش، سرد مي‌شه. خاموش مي‌شه. احساسش متعادل مي‌شه. گاهاً هم مي‌بينه كه اصلاً چي شده كه فلاني رو دوست داشته؟ انگار از خواب پريده باشه. بيدار مي‌شه. خودشو جمع و جور مي‌كنه و مي‌چسبه به زندگيش. هيچ اتفاق خاصي هم براش نمي‌افته. اما در حالت دوم، مرور زمان نه تنها احساسش رو از بين نمي‌بره، بلكه اون رو تو وجودش تثبيت مي‌كنه. موندگارش مي‌كنه. روز به روز احساسش بيشتر مي‌شه. قشنگ‌تر مي‌شه

و من اون شبا دقيقاً داشتم معني يه عشق واقعي رو مي‌ديدم. بعد از "هشت" سال، هنوز دوست ما عاشقانه باران رو دوست داشت. به يادش هر شب ترانه‌هايي رو گوش مي‌داد كه وقتي براي اولين بار يكي از اونا رو واسه من فرستاد، اشكم در اومد. گريه كردم. راستش رو بخواين يه جورايي به باران غبطه خوردم. حس خيلي قشنگيه وقتي آدم بدونه يكي هست كه اين جوري دوسش داره. اين جوري عاشقشه. اين جوري به يادشه. باورم نمي‌شد يه همچين پسر درسخوني به ياد عشق روزاي جوونيش شباي زيادي گريه كرده باشه. اون شبا تو تنهائيش، به ياد "عشق باران" بارها و بارها باروني شد. حس قشنگي داشت. وقتي برام از احساسش مي‌گفت، از روزايي كه با هم بودن، از خاطراتش. عشقش واسه من هم قشنگ شده بود. منم باران رو دوست داشتم. شايد همين سوء تفاهمي كه گفتم، همين رد پايي كه چند وقت پيش يه دختر خانومي با همون اسم و همون موقعيت جغرافيايي برام كامنت گذاشته بود، باعث شد به ياد باران بيفتم و بخوام داستانش رو براتون تعريف كنم

بگذريم. برگرديم به داستان

بعد از صحبتهاي باران، دوست ما يه فرصت مي‌خواد كه فكر كنه. مي‌گفت:‌ "همه‌ي حرفاي باران رو قبول داشتم. فقط يه چيزي اذيتم مي‌كرد. اينکه باران اين حرفا رو بهونه قرار داده باشه. اينا رو گفته باشه که چيز ديگه‌اي رو که بايد مي‌گفت نگه. دغدغه‌هاي اون اغلب به من مربوط مي‌شد. که من لطمه نخورم و من بعداً ناراحت نشم. پس اگه من قبول مي‌کردم که همه‌ي اين موارد رو در نظر مي‌گيرم و با همه‌ي اينا بازم دوست دارم دوستش باشم، قاعدتاً بايد موضعش تغيير مي‌کرد. ولي اگه اين حرفا بهونه بود، اگه مشکل اصلي چيز ديگه‌اي بود قطعاً من نمي‌تونستم موضوع رو تغيير بدم. به خاطر همين هم نشستم پشت کامپيوتر و شروع کردم به تايپ كردن و بازم براش نوشتم ..."

مي‌گفت:‌ "براش نوشتم نمي‌خوام لذتي رو که الان از بودن با تو مي‌برم به هواي اتفاقي که ممکنه در آينده برام بيفته از دست بدم. بهش گفتم اگه جدايي من و اون گريز ناپذيره، چرا من بايد اين جدايي رو به تعويق نندازم؟ بهش اطمينان دادم که هرگز مانعش نمي‌شم. گفتم که هرگز دوستيمون رو براش به صورت يه محدوديت در نخواهم آورد. بهش اطمينان دادم که ذره‌اي از هر آنچه که ممکنه سر من بعد از جدايي از اون بياد رو به گردن اون نندازم و از اون مهمتر بهش اطمينان دادم با حرفهايي که امروز ازش شنيدم هميشه اين جدايي رو در نظر داشته باشم. طوري که وقتي اين اتفاق ميفته براي من خيلي غير منتظره نباشه"

مي‌گفت: "هرگز تا اون روز اون همه چيزايي رو که از عهده‌ام بر نمي‌اومد رو ادعا نکرده بودم. ولي نمي‌تونستم از دستش بدم. باران منشأ همه‌ي زيبائيهاي اون مقطع زندگي من بود. چطور مي‌تونستم چيزي رو که با تمام وجود دوست داشتم با استدلالهاي عقلي از دست بدم؟ گيرم که همه‌ي اون حرفا درست و منطقي. من بايد از قشنگترين احساسم و زيباترين لحظاتم دست مي‌کشيدم‌ چون ممکنه در آينده ادامه پيدا نکنن؟ چه لطمه‌ايي ممکن بود بخورم که الان نمي‌خوردم؟ باران چي فکر مي‌کرد؟ فکر مي‌کرد ممکنه من دردسرش بشم؟ که خيلي وابسته‌اش بشم؟ نه، اين اطمينان رو بهش دادم که همچين اتفاقي نمي‌افته"

مي‌گفت: "ولي از اونجايي که نگراني من چيز ديگه‌‌اي بود٬ اينکه باران همه‌ي اين حرفا رو به دليل ديگه‌اي گفته باشه و از اين مي‌ترسيدم که اين همه ملاحظه‌ دليلش اين باشه که کس ديگه‌اي رو دوست داره و نسبت به من احساس خاصي نداره، آخر ايميل هم يه خواهشي ازش کردم. بهش گفتم كه اونم واقعاً احساسش رو در مورد من برام بنويسه"

وقتي ايميل رو واسه باران مي‌فرسته، بهش زنگ مي‌زنه كه باران همون لحظه ايميل رو بخونه. اما ليلا بهش مي‌گه همين چند لحظه پيش رفته كه به سرويس برسه. بعدش يهويي باران رو مي‌بينه كه مياد تو اتاقش تا ازش خداحافظي كنه. همون لحظه بهش مي‌گه كه براش ايميلي فرستاده كه دلش مي‌خواد صادقانه بهش جواب بده. تو همين صحبتا بودن كه سر و كله‌ي ليلا هم پيدا مي‌شه. موقع خداحافظي باران برمي‌گرده به ليلا مي‌گه: "مي‌شه عوض من ببوسيش؟ خيلي پسر ماهيه"

مي‌گفت: "وقتي از جلوي پنجره اتاقم رد مي‌شد صداش کردم: "باران؟" برگشت بهم نگاه كرد و گفت:‌"چيه؟" گفتم: "اينقدر کاراي خودت رو گردن اين و اون ننداز"

ادامه دارد ...

 

پ.ن:
-------
۱- از اينكه اين داستان و پي‌نوشتهاش يه خرده طولاني مي‌شن عذر مي‌خوام. شايد خوندنش حوصله‌ي خواننده رو سر ببره. اما نمي‌تونم وسط بحث، داستان رو قطع كنم. خيال ندارم خواننده رو اذيت كنم كه. هر كي دوست داره مطلب رو بخونه، هر كي هم فكر مي‌كنه زيادي طولاني شده خب نخونه. چه كاريه آخه :دي

۲- والا آتوسا جان ما كه غير از كتاب و درس و مشق تا حالا سرمون به چيز ديگه‌اي گرم نبوده. گفتيم شايد لابلاي همين كتابا بشه عشق رو هم پيدا كرد. حالا كه قد موهاي سرت عاشقي كردي، لطفاً واسه ما هم يه كلاس فشرده بزار. شايد تونستي رو دل ما هم كار كني و يه خرده هوائيش كني. شايد الان تو اين سن و سال يه خرده هوائي شدن مناسب حال و احوالش باشه :دي

۳- هيچ وقت تو زندگي هول ورم نداشته. يعني وقتي همه تو سن و سال 15-16 سالگي دنبال اين موضوعات بودن من برام جذابيتي نداشت. سرم به كار خودم بود و تو دلم شايد براشون غصه هم مي‌خوردم كه چرا اين همه خودشونو اذيت مي‌كنن؟ بعد ليسانس، همه هول ورشون داشته بود ادامه تحصيل بدن. من اما كار كردن رو بيشتر دوست داشتم. رفتم دنبال كار. بعدش كه ذهنم آمادگيش رو پيدا كرد و خودم خواستم رفتم دنبال ادامه تحصيل. بعد اون، ديدم همه يه جور كلاسه براشون انگار داشتن وبلاگ. خب من هيچ حسي بهش نداشتم. موضوع خاصي نبود كه بخوام واسه كسي تعريف كنم. تجربه‌اي نداشتم. تا اينكه رفتم تهران. اون دو سال، كلي تجربه كسب كردم. بعد اون، دلم خواست واسه بقيه هم تعريف كنم. وبلاگ زدم. الان داشتنش بهم آرامش مي‌ده. دوسش دارم. حتي اگه دوستان كامنت هم نزارن مي‌دونم مي‌خونن و باهاش ارتباط مي‌گيرن. حالا موضوع عشق هم همينه. تا حالا آمادگيش رو نداشتم. ذهنم آزاد نبوده. نه اينكه آدما رو دوست نداشته باشم. نه. اتفاقاً هر وقت ذهنم درگير موضوع دوستي بوده براش وقت گذاشتم. دوسش داشتم. براش ارزش قائل بودم. اما وقتي ديگه حضور من لازم نبوده خيلي راحت تنهاش گذاشتم كه به زندگيش برسه. مثل همون دوستمون تو داستان "برگي از دفتر عشق" يا همين دوستمون كه الان دارم داستانش رو براتون تعريف مي‌كنم. يا يكي دو تا ديگه از دوستان خوب ديگه‌ام

من همه رو دوست داشتم. الان هم دوسشون دارم. اما عشق يه مقوله‌ي ديگه‌ است. يه خرده با دوست داشتن فرق داره. نه اينكه بترسم كه از پسش بر نميام. نه. اتفاقاً خودم رو خوب مي‌شناسم و مي‌دونم چي مي‌خوام. اما هنوز طرفي رو كه مچ باشه با افكارم، عقايدم و رفتارم و بتونه پا به پاي من هم عاشقي كنه پيدا نكردم. مسئله اينه دختر جان :دي

 

+نوشته شده در جمعه 8 آبان1388 توسط خاتون |
رد پاي باران (6)


وقتي چشماي نگران باران رو از دور مي‌بينه، يه خرده ته دلش خالي مي‌شه. ممكن بود هر لحظه اوضاع وخيم‌تر هم بشه. شايد اصلاً باران تا اونو ببينه سرش داد بزنه و بهش بگه كه اينا چيه كه واسه‌اش نوشته؟

مي‌گفت: "وقتي رسيدم سر ميز، آروم سلام دادم. اونم همين جوري جواب داد. گفت: "خوبي؟" جواب دادم: "آره، خسته نباشي. چه خبر؟" مي‌خواستم اگه حرفي هست همين اول بگه. اصلاً اشتهاي غذا خوردن نداشتم. تو صداش نگراني خاصي بود كه بيشتر نگرانم كرد. گفت: "خبر خاصي نیست، فقط ..." نذاشتم حرفشو بزنه. گفتم: "خب الان مي‌خواي حرف بزنيم يا بعد از غذا؟" گفت: "نه همين الان. اين جوري راحت‌تر مي‌تونم غذا بخورم". پيش خوم گفتم:‌ "تو راحت‌تر و من ..."

مي‌گفت:‌ "من تو ذهنم هنوز جمله‌‌‌مو تموم نكرده بودم كه باران شروع كرد به حرف زدن: ‌"اینو ببين. امروز صبح اين نامه تو Box من بود". نامه رو ازش گرفتم. از طرف حرا.ست اداره بود. براش نوشته بودن كه بايد شئونات اسلامي و حجاب و غيره و غيره رو رعايت كنه. باران با نگراني ادامه داد: "ولي من كه نه بد لباس مي‌پوشم و نه اينكه آرايش مي‌كنم. آخه واسه چي بايد يه همچين نامه‌اي به من بدن؟" بهش گفتم:‌ "نامه رو به ليلا نشون دادي؟" آخه مي‌دونستم اين نامه رو به همه‌ي خانوماي تازه استخدام شده‌ي اداره مي‌دن. يه جورايي همون اول بسم‌الله مي‌خوان خودي نشون داده باشن. اگه به ليلا نشون مي‌داد حتماً بهش مي‌گفت كه جاي نگراني نيست و همه يه نسخه از اون نامه رو دارن. با نگراني گفت:‌ "نه، به هيچكس نشون ندادم. گفتم اول به تو بگم". به هيچكس نگفته بود. چه احساس خوبي داشتم. چنان نفس راحتي كشيدم كه باران هم تعجب كرد. آخه نمي‌دونست من تو چه فكري بودم و لحظه‌ها چه جوري برام گذشت تا خودمو رسوندم به ناهار. با يه لبخند كه حاكي از مرتب بودن اوضاع باشه، براش توضيح دادم كه قضيه چيه و چرا اون نامه رو براش فرستادن"

طفلي جفتشون روز بدي داشتن تا اون موقع. دوست ما همش تو فكر عكس‌العمل باران بود و اينكه چرا اين همه نگرانه. باران هم همش نگران اين موضوع كه چه كاري ازش سر زده كه آقايون به فكر فرستادن يه همچين نامه‌اي افتادن؟

وقتي همه چي به خوبي و خوشي تموم مي‌شه از باران مي‌پرسه: "امروز ايميلت رو چک کردي؟" و جواب مي‌گيره: "نه به خدا. اينقدر اين نامه من رو شوكه كرد كه از صبح تا حالا فكرم رو به خودش مشغول كرده. نكنه برام نوشتي؟"

واي. هنوز باران ايميل رو نخونده بود. يعني دوباره تا خوندن و ديدن عكس‌العملش بايد يه برزخ ديگه رو تجربه مي‌كرد. به قول خودش اوضاع خنده‌داري پيدا كرده بود

مي‌گفت:‌ "اومدم تو اتاقم. حالا همه چي از نو شروع شده بود. اين انتظار کشنده. مثل متهمي که منتظر رأي هيئت منصفه‌اس. واقعاً اون لحظه درك كردم انتظار چقدر سخته. اول سعي کردم يک کم از کار اون روز رو انجام بدم. آخه صبحش هم نرسيده بودم کار چندان مفيدي انجام بدم. ولي نمي‌شد. هيجان بي‌اندازه‌اي داشتم. هر لحظه جملاتي که نوشته بودم جلوي چشمم مي‌اومدند و فکر مي‌کردم باران ممکنه چه عکس‌العملي در قبال هر کدوم داشته باشه. چي فکر مي‌کنه؟ بدش مياد؟ خوشش مياد؟ چه تصميمي مي‌گيره؟ از اينکه بهش گفتم دوسش دارم چه احساسي بهش دست مي‌ده؟ از اينکه گفتم دوست دارم بيشتر باهاش باشم چي؟ مي‌ترسه؟ احساس محدوديت مي‌کنه؟ اصلاً ممکنه باران هم همين احساس رو نسبت به من داشته باشه؟ يعني ممکنه؟"

مي‌گفت: "با خودم خيلي كلنجار رفتم. هي از خودم سؤال پرسيدم و هي جواب دادم. گفتم اصلاً ممکنه باران از من خوشش بياد؟ از چي من ممکنه خوشش بياد؟ اون حتماً با پسراي زيادي آشنا بوده. چرا ممکنه من رو انتخاب کنه؟ يه دانشجوي آس و پاس؟ گيرم که ممکنه در آينده (کدوم آينده؟) وضعم بهتر بشه. ولي کي؟ باران چقدر مي‌تونه صبر کنه؟ اصلاً مي‌خواد صبر کنه؟ تمام بعدازظهر اين سؤالها مثل خوره افتاده بودن به جونم. شرايط رو اصلاً به نفع خودم نمي‌ديدم. تو وجود خودم هيچ چيزي نمي‌ديدم که بتونه باران رو جذب کنه. خيلي پريشون بودم. دلم بدجوري شور مي‌زد. ممکن بود اون روز، روز سرنوشت و يا حتي يه نقطه‌ي عطف باشه. نکنه همه چي تموم بشه؟ نکنه بذاره بره؟ نکنه حرفاي من از اومدن و بودن اينجا پشيمونش کنه؟ کاش آخر حرفام مي‌گفتم که اگه حرفام رو قبول نداره، اگه نمي‌خواد با من بيشتر از اين و نزديکتر از اين دوست باشه، لااقل همين دوستي که الان داريم رو حفظ کنه. همين حالت که بين آدماي اداره بيشتر دوست داره با من باشه. کاش مي‌گفتم ..."

همه‌ي سؤالات و دغدغه‌هاي فكريشو نوشتم. مي‌خواستم شما هم بخونين و بدونين به چه چيزايي فكر كرده. چطور با خودش صادق بوده. از خودش و رابطه‌‌اش چي مي‌خواسته؟ خوندن نوشته‌هاش به من خيلي كمك كرد. يعني تا حالا اين طوري به دغدغه‌هاي فكري يه پسر توي يه همچين شرايطي فكر نكرده بودم. نمي‌دونستم ممكنه براي اونا چه موضوعاتي مهم باشه. يا اينكه چه فاكتورهايي در اولويته؟

تو همين فكرا بوده كه يه دفعه تلفن به صدا در مياد

مي‌گفت:‌ "خودم رو واسه شنيدن حکم آماده كرده بودم. گوشي رو برداشتم. اما ليلا بود. اصلاً نمي‌دونم چرا اون روز، روز بد شانسي من بود. انگار واسه ليلا هم اتفاق بدي افتاده بود كه اون موقع به من زنگ زد. بهش گفتم: "چيزي شده كه زنگ زدي؟" گفت: "ببين. يک کاري برام مي‌کني؟" با تعجب گفتم: "چيکار کنم يعني؟" گفت: "باران از وقتي كه از ناهار برگشته يه راست رفته سر کامپيوترش. نمي‌دونم چيه که داره مي‌خونه. ولي از اون وقت تا حالا يک کلمه هم با من حرف نزده. مي‌شه يه زنگ بزني و باهاش حرف بزني؟ دارم نگران مي‌شم"

با شنيدن حرفاي ليلا اضطرابش هم بيشتر مي‌شه. اما طوريكه ليلا متوجه نشه مي‌گه:‌ "جدي؟ حالا چي داره مي‌خونه؟"

ليلا هم براش توضيح مي‌ده كه معلوم نيست چي براش نوشتن كه اين دختر بيچاره از وقتي كه از ناهار برگشته حتي يه لحظه هم چشم ازش بر نداشته

مي‌گفت: "وقتي شنيدم باران از اون موقع تا الان داره ايميل من رو مي‌خونه اولش به خودم گفتم خوبه لااقل براش اونقدر مهم بوده كه وقت بزاره و بخونه. اما اونقدر اين حرف ليلا اضطرابم رو بيشتر كرد كه نتونستم بهش چيزي نگم. گفتم:"ليلا؟ اون ايميل منه". تا اين جمله رو گفتم جونم در اومد. ليلا هم با تعجب ازم پرسيد كه براش چي نوشتم؟ كه منم براش توضيح دادم كه فقط احساسم رو براش نوشتم. البته بهش هم گفتم كه دوسش دارم"

انگار ليلا انتظار يه همچين برخوردي رو از دوست ما داشته. با شنيدن اين حرفا نگرانيش بطور كامل بر طرف مي‌شه. بعدش هم بهش مي‌گه: "لابد ازش خواستگاري هم كردي. نه؟" كه دوست ما براش توضيح مي‌ده موضوع اصلاً خواستگاري نبوده. فقط شروع يه رابطه‌ي دوستانه بوده. همين

مي‌گفت: "به ليلا گفتم:‌ "ليلا؟ ازم دفاع مي‌كني؟" خنديد و گفت:‌ "بچه شدي؟ مگه قراره دعوا كنين؟ خيالت راحت باشه. من هر كاري بتونم مي‌كنم". حرف زدن با ليلا خيلي آرومم كرد. گوشي رو كه گذاشتم، زدم بيرون. رفتم تو حياط. خنکي هوا سر حالم آورد. داشتم به اين موضوع فكر مي‌كردم كه پس باران ايميلم رو خونده و براش مهم بوده. به چي داره فکر مي‌کنه؟ ناراحت شده؟ غافلگير شده؟ پس چرا زنگ نمي‌زنه؟"

وقتي تو حياط در حال قدم زدن بوده يكي از همكارا از پشت پنجره بهش اشاره مي‌كنه كه تلفن داره. مطمئن بوده كه اين تماس بارانه. يه جور آرامش خاصي داشته. انگار همه‌ي سختيها با حرف زدن با ليلا تموم شده بود. وقتي گوشي رو ور مي‌داره و صداي خسته‌ي باران رو مي‌شنوه يه لحظه پشيمون مي‌شه كه چرا اون ايميل رو براش نوشته و اونو اذيت كرده. اما وقتي باران بهش مي‌گه كه بايد در مورد ايميلش باهاش حرف بزنه اونم همين حالا زير همون درختي كه زير بار سنگين برف سر خم كرده، يه خرده خيالش راحت مي‌شه

مي‌گفت:‌ "چه آرامشي داشتم. چرا اين طور شده بودم؟ تا رسيدم روي سکو، همه‌ي حياط رو سه چهار بار قشنگ نگاه کردم. چه حياطي بود. چقدر قشنگ. امروز از همه‌ي روزا قشنگ‌تر شده بود. وقتي نشستم، نسيم خنکي صورتم رو نوازش کرد. چند دقيقه بعد باران رو از دور ديدم. چقدر دوسش داشتم. همين برام كافي بود. هرچي مي‌خواست بگه برام فرقي نمي‌كرد. مهم اين بود كه من عاشقش شده بودم ..."

 

پ.ن:
-------
۱- آتوسا جان خب سريال رو معمولاً تو جاهاي حساس قطع مي‌كنن دختر خوب. ولي انصافاً دارم تلاش خودمو مي‌كنم كه قسمتهاي مهم داستان رو براتون تعريف كنم و زياد هم كشش ندم. اما خب اين حسها رو بايد نوشت. بايد خوند. بايد تجربه كرد. فكر مي‌كنم نوشتنش واسه خودم هم خوب باشه. شايد يه روزي ما هم گرفتار عشق شديم خب :دي

۲- همينم مونده بود خارجكي هم ازم بپرسن كه تا حالا "Fall in Love" شدم يا نه؟ شيطونه مي‌گه بشينم چند واحد درس عشق بخونم شايد اين جوري ما هم عاشق شديم. نه؟ :دي

 

+نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388 توسط خاتون |
Free counter and web stats